پارت شانزده :

برگشتم و با دیدن نوید جا خوردم. بدون اینکه نگاهم کند خم شده و در حال برداشتن بسته‌‌ها بود. به خودم مسلط شدم و خم شدم و در حال برداشتن چند بسته دیگر گفتم:
ـ اونقدر زیاده که اگه هر دومونم برداریم بازم می‌‌مونه.
چند بسته سنگین را از دستم در آورد و چند نایلون سبک دستم داد و خودش با نایلونهای سنگین از پله ها بالا رفت. لبخندی روی لبم نشست و زیر لب گفتم:
ـ آفرین! همینجوری باش!
بسته‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ناشناس

    0

    تا اینجا که خوندم عالی بود🥰

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    تشکر عزیزم💞

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    عالی بود مرسیییی ❤️❤️

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤🌺

    ۳ سال پیش
  • فاطمه

    2

    عالی بود

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤🌺

    ۳ سال پیش
کپی شد!