پارت شانزده :

برگشتم و با دیدن نوید جا خوردم. بدون اینکه نگاهم کند خم شده و در حال برداشتن بسته‌‌ها بود. به خودم مسلط شدم و خم شدم و در حال برداشتن چند بسته دیگر گفتم:
ـ اونقدر زیاده که اگه هر دومونم برداریم بازم می‌‌مونه.
چند بسته سنگین را از دستم در آورد و چند نایلون سبک دستم داد و خودش با نایلونهای سنگین از پله ها بالا رفت. لبخندی روی لبم نشست و زیر لب گفتم:
ـ آفرین! همینجوری باش!
بسته‌â

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ناشناس

    0

    تا اینجا که خوندم عالی بود🥰

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    تشکر عزیزم💞

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    عالی بود مرسیییی ❤️❤️

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤🌺

    ۳ سال پیش
  • فاطمه

    2

    عالی بود

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤🌺

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️