حامی به قلم راضیه نعمتی
پارت چهل و ششم :
فصل 23
مینا و فرامرز قدمزنان از ابتدای کوچه تا انتها میرفتند و خاطرات دوران جوانیاشان را تجدید میکردند. اواسط راه، فرامرز نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ دوست دارم یه بار دیگه اون روزا برگرده و اینبار...
نگاه مرددی به مینا که به خوبی منظورش را متوجه شده بود انداخت و ادامهی حرفش را خورد. مینا مانند دختران جوانی که مورد خواستگاری از جانب خود خواستگار واقع میشونØ

لطفا صبر کنید...

اسرا
0ممنون واقعاجالب ❤