پارت سی و سوم :

مینا متفکرانه به نیکی چشم دوخته شروع به حرف زدن کرد: «اون موقع واقعاً همین تصمیمو داشتم اما وقتی پامو به آب زدم، یه فکر پرقدرت به ذهنم اومد. این‌‌که به جای این عمل نادرست برگردم تهران و با رامین صحبت کنم. پیمان بچه‌‌ی اون بود و باید قبولش می‌‌کرد.
حاضر بودم تا آخر عمرم نادیده گرفته بشم اما این اتفاق برای پسرم نیفته. فوری برگشتم تا نامه‌‌ای رو که دست مادرت داده بودم ازش بگیرم اما ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️