حامی به قلم راضیه نعمتی
پارت سی و یک :
فردای آن روز پیمان در حال خارج شدن از شرکت بود که صدای آهنگ موبایلش را شنید. همانطور که به طرف ماشین میرفت، گوشی را نزدیک گوش برد و گفت:
ـ بله؟...
صدای زنی از آنسوی خط به گوشش رسید:
ـ الو...
ـ بفرمایید!
ـ سلام.
ـ سلام!
ـ من... همونم که دیشب سوار ماشینت شدم.
پیمان لحظهای سکوت کرد... بیدرنگ یاد قولی که به زن داده بود، افتاد و گفت:
ـ یادم اومد! حالتون
لطفا صبر کنید...
