آقای سر دبیر به قلم مرضیه نعمتی
پارت سوم :
ـ تا نیومده یه کمی بخوریم.
و بسته بیسکوییت را باز کرد و به طرفم گرفت. تشکر کردم و یکی برداشتم.
ـ می دونی قبل از اومدن تو به قدری رفتارش بد بود که حس کردم با زنا مشکل داره.
ـ مگه چطوری باهاتون رفتار کرد؟
ـ از اول که اومد ابروهاش تو هم بود. انگار با هممون پدر کشتگی داشت. حتی یه لبخند کوچیکم نمیزد. باورت نمیشه چند تا از بچهها میخواستند یه کمی فضا رو از حالت یکنواختی در بیارن و چند تا شوخی باهاش کنن اما چنان بد برخورد باهاشون کرد که همشون خفه شدن و لال مونی گرفتند.
پوزخندی زدم و گفتم:
ـ از قیافهش پیدا بود همچین آدمیه.
تلفنم که زنگ زد، نگاهم را از همکارم برداشتم و جواب دادم:
ـ الو...
صدای نازی را شنیدم:
ـ سلام هدیه. کجایی؟
ـ سر کار.
ـ چه زود رسیدی!
ـ از ترسم.
ـ وای! هدیه من تو ترافیک گیر کردم. میترسم نرسم، مثل تو سکهای یه پولم کنه.
ـ الان کجایی؟
ـ هنوز انقلاب نرسیدم.
به ساعت نگاه کردم. یک ربع تا شروع کار باقی مانده بود. با لحن دلداری دهندهای گفتم:
ـ نگران نباش! میرسی.
ـ خدا کنه.
و تماس قطع شد. کم کم کارمندان آمدند و از نازی خبری نشد. در حالی که نگرانش بودم از جایم بلند شدم و به طرف در دفتر رفتم و به بیرون نگاه کردم. خبری نبود. زیر لب گفتم:
ـ زود باش دختر! کجا موندی؟!
در آسانسور به یکباره باز شد و نازنین با عجله به طرف دفتر دوید. با دیدن من خودش را توی بغلم انداخت و گفت:
ـ وای! خدا! داشتم از ترس سکته میکردم. پایین تو دو قدمیم واستاده بود. خدا رو شکر یکی جلوی راهشو گرفت و باهاش حرف زد و من دوییدم.
به صورت گلگونش که هنوز داشت نفس نفس میزد نگاه کردم و خندیدم. دستش را گرفتم و گفتم:
ـ خدارو شکر!
هر دو به سمت اتاقمان رفتیم و پشت میزمان نشستیم و مشغول کار شدیم. لحظاتی بعد، فرجام شیک و آراسته و کیف به دست وارد دفتر شد. بلافاصله صحنه روز پیش مقابل چشمانم مجسم شد و کمی مضطرب شدم. نگاهم را به صفحه مانیتور دادم و یکدفعه صدای نازک آشنای دخترانهای شنیدم:
ـ سلام. برای مصاحبه خدمت رسیدم.
فوراً به طرف در نگاه کردم و با دیدن طناز جا خوردم. نمیدانم چرا از این همه جا محل کار مرا برای کار کردن انتخاب کرده بود. پوزخندی زدم و اندیشیدم: «رقابت همیشگی!»
فرجام را دیدم که با لحن خشک و رسمی و کمی آمیخته به احترام گفت:
ـ تشریف بیارین اتاق مدیریت.
و طناز که آن روز خیلی خوش تیپ و خوشگل شده بود همراه او به اتاق مدیریت رفتند.
ـ هدیه این دختر، خواهر ناتنیت طناز نبود؟
به نازی نگاه کردم:
ـ چرا.
ـ اینجا چی کار میکرد؟
ـ دیدی که... گفت برای مصاحبه اومده.
ـ به تو نگفته بود؟
ـ اون هیچی به من نمیگه.
ـ چرا شما دو تا هیچوقت با هم نیستین؟
پوزخند زدم:
ـ چون اخلاقامون با هم نمیگیره!
ـ بهت حق میدم. اخلاقاش یه جوریه. ناراحت نشی هدیهها! ولی انگار خیلی خودشو میگیره.
هیچ نگفتم. اخلاقیات بد طناز خیلی بیشتر از اینها بود. نازی ادامه داد:
ـ حتماً تو خونهام خیلی با هم مشکل دارین.
ـ فقط به خاطر بابامه که تحملش میکنم.
ـ مادرش چی؟ مادرش زن خوبیه؟
چهره ندا مقابل چشمانم آمد و لبخندها و مهربانیهای متظاهرانهاش. لب باز کردم و گفتم:
ـ ای! از دخترش بهتره! حداقل احترام سرش میشه.
ـ پس نامادری خیلی بدیام نیست.
سرم را تکان دادم:
ـ آره ولی خب هر چقدرم خوب باشه مادر واقعیم نیست و دختر خودش براش عزیزتره.
ـ باباتو دوست داره؟
ـ عاشقش بوده.
ـ وای! پس کارت سخت شد! باباتم خیلی دوستش داره؟
ـ بابام هممونو دوست داره. هیچوقت تو رفتارش باهامون تبعیض ندیدم حتی طنازم دوست داره و اونو مثل من میدونه.
ـ چه مرد خوبی!
لبخند زدم:
ـ آره خیلی خوبه. منم عاشق بابامم.
و دستم را داخل کیفم بردم و گوشیام را بیرون آوردم و عکسهای پدرم را نشانش دادم. نازنین با دقت به عکسها نگاه کرد و گفت:
ـ وای! چه بابای خوش قیافه و جذابی! حق داشته عاشقش بشه.
خندهام گرفت و گفتم:
ـ من شبیهشم؟
با دقت به صورتم نگاه کرد و گفت:
ـ آره خیلی! صورت جفتتونم سفید وکشیدهست. چشم و ابرو مشکیام که هستین. میشه عکس نامادریتم ببینم؟
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نازنین
0بهترین رمان
۱ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنون گلم
۱ سال پیشسمانه
0رمان جالبیه
۱ سال پیشعلی
0خوب
۲ سال پیشHosna
0بی نظیر💛📌🔗
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنون گلم♥️
۲ سال پیشغزاله
0عالی
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
🙏❤
۲ سال پیشفلاح
0خوب
۲ سال پیشدنیا
0👍
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
💖
۲ سال پیشمنی
1عالی
۳ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
❤🌺
۳ سال پیشفاطمه
1خوب بود
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0خیلی خوب ،عالی قلم خوب