پرونده ی ناتمام به قلم الهه محمدی
پارت بیست و پنجم :
از صدای گویندهی سر صبح که داشت برای باران شعر میخواند، حالش عوض شد. آن بغضِ سنگینِ روی سینه را باید میمالید تا پخش شود. اگر یکجا میماند، غُده میشد. نرمنرم ابیات را بعد از گوینده زمزمه کرد:
"یک قدم برداشتم دور از تو سرگردان شدم
آنقدر باریدم و باریدم و باران شدم
با نسیمی که گذشت از لای موهای سرت
دور خود چرخیدم و چرخیدم و طوفان شدم
بیسر و سامانی امروزِ این دل
مطالعهی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.
زینب
00دلم برای گرشا سوخت با این عبارتتون..بالا رفتن از هر پله ای فشار روی قفسه***اش بود....