پرونده ی ناتمام به قلم الهه محمدی
پارت سوم :
سلنا سمت اتاق دوید و صدای گرشا پشت سرش رفت:
-نمیخوام عمو. زود میرم!
یاشار جایش جواب داد:
-کجا حالا.
دستش را سمت پایین انداخت:
-کارت دارم.
کاغذی را که همراه آورده بود سمت یاشار گرفت:
-اطلاعاتی که خواستی.
سمتش خم شد و گفت:
-بعد اینکه گفتی چته میخونی.
برگه را گرفت و سرش را به پشتی مبل تکیه داد:
-چیزی نیس.
-منو که نمیتونی دور بزنی بچه.
مستقیم به گرشا نگاه کرد. از بالای چشم:
-از گوشی ثمانه متنفرم! یکسره کلهش تو اون بیصاحابه.
سرش را عقب کشید و لبهایش را بهم فشرد:
-تو از بچهگیتم رگت بیخودی بالا بود.
پوزخندی لبهای یاشار را کشید:
-باشه!
ثمانه همراه سلنا از اتاق بیرون آمد. همراه بالشتک طبیای که برای گرشا خریده بودند. چادر همیشگی سرش بود و حسابی رو گرفته بود. در حال احوالپرسی با او، سلنا سمتش دوید و بالشتک را روی مبل گذاشت و رویش کوبید:
-بشین عمو.
گرشا بعد از تشکری جانانه، سلنا را نگاه کرد و گفت:
-دستتو ورنمیداری فرشتهی من؟
سلنا بالشتک را برداشت و در دست چرخاند. صورتش را داخل سوراخ بالشتک گرفت و پرسید:
-چرا متکاهای شما سولاخ داره؟
یاشار بالشتک را از دست دخترش گرفت و مقابل گردنش فرو کرد:
-دوکارهاس بابا. هم نشیمنگاهه هم گلوگاه.
گرشا و ثمانه بلند خندیدند. یاشار چشم غرهای به ثمانه رفت. زن جوان زود خودش را جمع و جور کرد و با آمدن پشتچشمی برای یاشار سمت آشپزخانه رفت. فهمید از صدای خندهی او شاکی شده است. در حالیکه زیاد بلند هم نبود. حالشان از نگاه گرشا دور نماند. انگار در نبود سلنا وقتِ بیشتری برای یکه به دو با هم داشتند.
در حال تنظیم کردن جایش گفت:
-اخلاقت خشکه یاشار. روی خودت کار کن.
-باشه! آبش میزنم.
نشست! در حالیکه هنوز به بالشتک نو ور میرفت:
-مسخره نکن. عیبو تو خودت پیدا کن ببین چرا زنت کلهاش تو گوشیه.
-تو که اخلاقت نرماله چرا اینجوری رکب خوردی؟
سرش با ضرب بالا آمد و نگاهش به یاشار حمله کرد:
-چهجوری؟
متوجه شد خراب کرده است. از چشمهای آب افتادهی گرشا که داشت سرخ میشد. کتف برادرش را گرفت و آرام گفت:
-ببخش! ولش کن. حالم زیاد خوب نیس زر زدم.
پوفی کرد و سعی کرد بیتفاوت درد، راحت بنشیند:
-روی اینم کار کن. زود از کوره در نرو. حرفی رو که زدی دیگه نمیتونی جم کنیا.
بیآنکه جواب دهد با پشت ناخن به برگهای که گرشا آورده بود زد و پرسید:
-همهشه؟
-اون چیزایی که خودم بهت گفتمو اضافه کن.
چشمهایش از جملهای که شنید گرد شد:
-خبرا من گاو پیشونی سفید دفتر مجلهاس.
-اولا چن ساله گذشته از قوام افتاده. دوما اونوقتام سر دادن اطلاعات با سرهنگ توافق نداشتم.
-چطو؟
-نزاشت همهی خبرا رو چاپ کنن.
-سانسور داشت؟
-آره.
-کجاش؟
-یه جاهایی سیاهنمایی شد.
-متوجه نمیشم.
روی برگه زد و توضیح داد:
-بخونی میفهمی. اون چیزایی که اونجا نتونستم بنویسم و بدم دست خبرنگارا، تو چاپ کن.
-دردسر نشه برات؟
سرش را بالا انداخت:
-بعد این جنجال یه آماری پیدا کردم که تعداد زیادی هندی هم تو ایران پیوند میشن. حتی از کویت و عمان. در حالیکه خرید و فروش کلیه ممنوعه.
-قبلیه چی بود که تو تورت افتاد؟
-دنبال دزد اون بچه افتادم که دست آخر جنازهاش رو پیدا کردیم.
-خُب!
-تونستم رد یه گروه از ربایندگان خصوصا ربایندهی بچهها رو بزنم که همهشون تو کار پیوند و خرید و فروش اعضا بودن. جلوتر که رفتم فهمیدم کشورهای حاشیه با گرفتن پولای هنگفت برای اتباع و سومالی هویت جعلی درست میکنند تا بتونن بیان داخل کشور و پیوند بشن.
-اونوقت کسی مشکوک نشده؟ اعتراض نکرده؟
-چرا. مگه ممکنه. یکیش پزشکان. معترض شدن. اما مگه همه چی قانونی پیش میره. پیدا میشن کسایی که برای پول هر کاری کنن. عین کسایی که سقطهای غیرقانونی میکنن.
-اینا که جنجالی نداشت. تازه دست متخلفینم رو میکرد.
-آره! منم معتقد بودم خبرو کامل بگیم ولی سرهنگ گفت نه. ایجاد ترس عمومی میشه.
-بابا لااقل مردم بیشتر مراقب بچههاشونن. باید دست این مافیا رو بشه تا فضاحت جمع بشه.
لبهایش را پایین کشید:
-اکثرا خصوصا پزشکا بر این اجماع دارن چون بیمار نمیتونه در تصمیمگیریها حضور داشته باشه انجمن باید حمایت کنه. ولی انگار به انجمن هم این اجازه داده نمیشه.
-این سیاست غلطه. یکی رو تو نطفه خفه کنن. باقیش چی؟
-تو سیاست ما میگن زیاد خبرها رو تو بوق نکنید.
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

الهه محمدی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزدلم
۱ سال پیشباران
0عاااااالی
۱ سال پیشباران
0عاااالی
۲ سال پیشزهرا
0عالی
۲ سال پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
❤️🌺
۲ سال پیشالنا
0رمان چگونه باز کنم
۲ سال پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
عزیزم رمان حق عضویتی هست. شما با پرداخت ۳۵ هزار تومان می تونید عضو بشید
۲ سال پیش
0۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مینا
0خیلی عالیه عزیزم موفق باشی.