پارت دوم :

داخل رفت و در را بست سلنا سردش نشود. مستقیم مقابل شومینه بردش و روی صندلیِ گهواره‌ای‌اش نشاند. آن‌ راکِ کوچک و صورتی را به عشق سلنا خریده بود تا وقتی بالا می‌آید رویش بنشیند و برایش شیرین زبانی کند. در حال درآوردن سویی‌شرت دخترک پرسید:
-ناهار خوردی؟
سلنا سرش را بالا انداخت:
-اومدم بالا با شما بخورم. مامان‌ایران گفت تنهات نزارم.
خنده‌ای دندان‌نما کرد و لُپ کودک را در دهان انداخت. دلش نیامد گازش بگیرد. سرپا که ایستاد صورتش از درد جمع شد. زود برگشت سلنا نفهمد. دخترک شروع به تکان دادن خود کرد و تاپ‌تاپ عباسی می‌خواند.
برگشت سینی غذا را بردارد. هنوز پشت در بود. سینی را برداشت و بویی کشید. بوی قرمه‌های مادرش را نمی‌داد. اما از فست‌فود و تخم‌مرغ  بهتر بود. دست‌پخت زن‌برادرش زیاد خوب نبود. بعد از هشت، نُه سال آشپزی‌اش جا نیفتاده بود. آب قرمه‌سبزی یه طرف بود و دونه‌ش یه طرف. در دلش گفت بیچاره یاشار. باید چشمش را می‌بست و می‌خورد. یا به چشم و ابروی پُرناز ثمانه نگاه می‌کرد مزه‌ی غذا یادش برود‌. لااقل برای او کاچی بهتر از هیچی بود. یاد غذاهای دوره‌ی خدمتش افتاد. مخصوصا وقتی از بالای برجک می‌آمد و دسته‌جمعی غذاها را توی سطل زباله می‌ریختند. "بدجنس"ی به خودش گفت و غذا را داخل مایکروویو گذاشت. سرما از داغی انداخته بودش.
-گذا رو بیار بخوریم عمو. چرا گذاشتیش تو کابینت؟
در حال چیدن میز گفت:
-گذاشتم توی ماکروویو یه‌خرده گرم شه خوشگلم.
-مامان خودشم گذاشت تو گاز داغ شه. مامان‌ ساجده دیشب داد آوردیم.
مادربزرگ، مادری‌اش را می‌گفت. فهمید دستپخت ثمانه به مادرش کشیده. اما چشمش درخشید و گفت:
-اِ، خب شکر خدا. پس دست‌پخت مادربزرگته می‌شه خوردش.
-دستپخت مامانم بود نمی‌خوردی؟
فهمید وا داده است. فورا کارش را ماست‌مالی کرد از دهان سلنا پیش مادرش در نرود:
-چرا عمو جون. اتفاقا به غذاهای مامانت بیشتر عادت دارم.
کودک فورا بی‌خیال شد:
-دیشب که سر کار بودی اونجا بودیم. خاله هم با نی‌نی‌ش اومده بود.
غذا را از ماکروویو درآورد و در حال ریختن توی بشقاب‌ها گفت:
-خوش‌به‌حالت شده پس. حسابی بازی کردی!
سلنا خندید و سر تکان داد. بشگنی برایش زد:
-بدو بیا بخوریم دخترک.
سلنا از روی راکش پایین پرید و با برداشتن بالشتک مخصوص عمویش داخل آشپزخانه رفت. به کمک عمویش روی صندلی نشست و در حال شیرین‌زبانی غذایش را تا انتها خورد. خودش هم نفهمید غذایش چطور تمام شد. خوشمزه بود. بهتر از دستپخت ثمانه. به قول مادرش قرمه‌سبزی را که گرم می‌کنی جاافتاده‌تر می‌شد!
ظرف‌ها را شست و یکی از بشقاب‌ها را پُر از شکرپنیر کرد. مادرش یادش داده بود هیچ‌وقت ظرف را خالی پس ندهد.
کارش که تمام شد سویی‌شرت سلنا را تنش کرد، کپی‌ای را که آماده کرد بود برداشت و سمت در رفت. سلنا نگاهی به بلوز آستین کوتاهش انداخت و پرسید:
-کاپشن تنت نمی‌کنی عمو؟
بیرون رفت و سرش را بالا انداخت. سلنا کوتاه نیامد:
-پس چرا مامان تن من کاپشن می‌کنه و کلاه سرم می‌زاره؟
-چون شما کوچیکی و زود مریض می‌شی.
-بزرگترا مریض نمی‌شن؟
درحال پایین رفتن از پله‌ها جواب داد:
-چرا. ولی خیلی دیرتر.
-پس چرا درسا همیشه سرفه می‌کنه؟ از من بزرگتره که.
صورتش جمع شد. دستی پشتِ سلنا کشید و زنگ واحد برادرش را زد. طولی نکشید که در باز شد. یاشار را بهم ریخته با موهایی آشفته دید. سلنا را داخل خانه چپاند تا از گزند سرما دور باشد:
-بُرس نداری تو؟ چرا عین گری‌گوریا می‌مونی؟
خوشامدی گفت و در را پشت او بست:
-دراز کشیده بودم. بیا تو!
"یالله"ی گفت و دوشادوش یاشار راه افتاد. داشت بازی‌اش می‌داد‌. او را که نمی‌توانست گول بزند. صدای ثمانه را شنید:
-بفرما داداش. خوش اومدی!
تشکر کرد و کنار مبل ایستاد. یادش رفته بود بالشتکش را بردارد. یاشار بی‌توجه به گرشا نشست. انگار افتاد! سلنا دوید و کوسَن را از روی مبل برداشت و سمت عمویش آورد. می‌دانست عادت دارد پشتش بگذارد. طفلک نمی‌دانست دمبلیچه‌ی عموجانش در یکی از عملیات‌ها آسیب دیده و تا مدت‌ها از درست نشستن محروم است‌. آنچه هم زیرش می‌گذارد بالشتک طبی‌ست نه کوسَن مبل. یاشار با دیدن بالشتی که سلنا می‌آورد گفت:
-این بزرگه بابا. برو اون کوچیکه رو از مامانت بگیر بیار. داریم! قرمزه.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • النا

    0

    مامان منو عضو کن. می خوام بقیه رمان رو بخونم قفله

    ۳ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    چشم❤️😍

    ۲ ماه پیش
  • باران

    0

    عااااااالی

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    🙏🏻🌺

    ۲ سال پیش
  • زهرا عالی

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    متشکرم از همراهی‌تون

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    عاللیییی بود مرسی نویسنده عزیز خدا قوت بهتون میگم ممنون بابت این رمان عالیت

    ۲ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزدلم از محبتتون. خدا رو شکر که دوست داشتید

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم.❤️

    ۲ سال پیش
  • ایگل

    0

    عالیه

    ۳ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزدلم

    ۳ سال پیش
  • د

    0

    پارت سومشم تا اینجاکه عالیه بقیش رو ببینیم چی میشه

    ۳ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    انشالله تا انتها لذت ببرید

    ۳ سال پیش
  • 0

    ۳ سال پیش
  • انیس

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    متشکرم عزیزم

    ۳ سال پیش
  • Tahereh

    0

    خوب

    ۳ سال پیش
کپی شد!