سبوی شکسته به قلم زینب اسماعیلی
پارت یک :
آسمان عجیب ابری بود کاش می بارید ،دلم باران زیبای پاییزی را می خواست ،روی میزکارم به گلدان خیره شدم؛ گلدانی که هزاربار قرار بود رنگش کنم اما انگار یک نیروی جادویی مانع ان میشد که قلم را به سمت سفال ببرم.صدای مادر برای بار هزارم تمرکزم را به هم ریخت:
_ سوگل کارت تموم نشد مهمونها رسیدنها...
و من توی دلم نالیدم که امشب چه وقت مهمانیست. شبی که من از اضطراب پشت میز نشستهام و رنگ ها را به هم میآمیزم تا سفال را رنگ کنم و از هجوم افکار مزاحم فرار کنم. گاهی این فکر میآمد که دیگران مرا نمیفهمند و اینطور وقتها یک بغض سمج چنگ میانداخت توی وجودم وهی آزارم میداد. رنگزرد را با آبی درآمیختم رنگ سبزی که حاصل شد به دلم ننشست. کمی بیشتر زرد اضافه کردم تا شاید روشن شود اما ذهن که خاموش باشد هرچه بسازی تیره و تیرهتر است.
از جا بلند شدم و از پنجره به آسمان خیره شدم. آسمان غرید و یکدفعه باران بارید و زوزههای باد را در خود مدفون کرد. چشمهای اشکآلودم را بستم و اجازه دادم باد سرد لای موهایم بوزد. فردا نتیجهی انتخاب رشتهی دانشگاه را اعلام میکردند و من آنقدر از استرس خودخوری کرده بودم که سرم کمی درد میکرد.صدای زنگ در
دربارش باران و رگبار پاییزی گم شده بود ، ورود مهمانها که به سمت خانه می آمدند ، باعث شد خودم را عقب بکشم و پشت پردهی صورتی پنهان شوم. سرچرخاندم و همانطور که پرده را حصار خودم کرده بودم ، دوباره نگاهی به بیرون انداختم.
توی دالان ورودی خانه بودند و انگار منتظر ایستاده تا باران آرام بگیرد ، حیاط را طی کنند و داخل شوند. خانواده عمویم که برای شبنشینی آمده بودند عجیب به نظر میرسیدند. صمیمی بودیم و نزدیک؛ اینکه چند شب یکبار مهمان خانهی هم باشیم جزو روزمرگیها بود اما اینکه امشب با لباس چنین رسمی آمده باشند یک شبههی تمام عیار بود. عمویم فقط توی عروسی کت و شلوار میپوشید و حال می دیدم !! توی جیب کتش گل دارد ،زن عمو هم پارچه چادری سنگ دوزی شده اش را سر کرده بود که پنج سال پیش از مکه آورده بودند و هیچ دلش نمیآمد ان را سر کند.
از همهعجیبتر محمد بود که علاوه بر لباس رسمی یک جعبه شیرینی و یک دسته گل بسیار بزرگ هم توی دستش داشت.پرده را رها کردم و از اتاق بیرون زدم. مادر داشت ظرف ژله را برمیگرداند. او هم زیادی به خودش رسیده بود. ابروهایش را رنگ کرده بود و چشمهایش خط مورب سرمه داشت. امشب انگار همه چیز به طرز قابل توجهی آراسته بود. به دست مادر خیره شدم که کلافه سعی می کرد ژله وا نرود و طبق معمول وارفت.
سر که بلند کرد با دیدنم جا خورد. هین بلندی کشید و گفت:
_ وای دختر تو چرا حاضر نشدی؟
آرام گفتم:
_ خبریه مامان جون؟
سری تکان داد و خودش را با آن راه زد. میتوانستم قسم بخورم که دارد چیزی را پنهان می کند یک جور خوشحالی پنهانکارانه در ورای چشمهایش نی نی میزد که آن را خوب می شناختم آرام گفتم:
_ بگو دیگه مامان
سری به نشانهی چیزی نیست تکان داد و از روی میز شال سفید رنگ برداشت به سمت من برگشت و گفت:
_ بیا اینو بپوش. لباسات خوبه؟ چرا رنگیه؟
_ داشتم سفال رنگ میکردم.
_ آفرین دخترم بپوش زود باش الان عموت اینا میرسن
این هم یک مورد عجیب دیگر، به جای اینکه بگوید سفال رنگکردن هم شد کار و زندگی قربان صدقهام رفت. درحال شستن دستهایم گفتم:رسیدن، پناه گرفتن زیر دالون بتونن برسن این ور حیاط
مامان توی صورتش کوبید و خدا مرگم بدهای گفت و چادرش را برداشت و با عجله به سمت بیرون دوید. چشمم پیش سنگدوزی چادر سرمهای رنگش ماند. شال را سر کردم و در آشپزخانه را بستم. عطر قورمهسبزی و برنج ایرانی خانه را برداشته بود. بلورهای جام مانند یکنفره را وسط گذاشتم و خودم را به ریختن خرده ژله توی آنها سرگرم کردم. بعد هم چیدن توتفرنگیهای برش خرده روی ژلهها.
امکان نداشت بدون دانستن اصل ماجرا بیرون بروم اما در که باز شد سنگر آشپزخانه سقوط کرد. محمد توی چهارچوب در ایستاد مرا نگریست و گفت:
_ سلام دختر عمو
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نساه یساقی
0با عرص سلام وخدا قوت واقعا داستاهای شیرن واموزنده لدت میبرم سپاسکزارم از خانم محترم زینب ایخنانی
۲ سال پیش۰ مشهد خراسان رضوی
0خیلی داستان جالبی بود تشکر وقدر دانیاز خانم محترم زینب ایلخانی میکنم
۲ سال پیشمیترا
0خیلی قشنگ از کلمات استفاده کرده
۲ سال پیشجانان
0هنوز کامل نخوندم اما احساس میکنم قشنگه
۳ سال پیشسهیلا
0عالی
۳ سال پیشمصی
0خوبه
۳ سال پیشفربد
0قشنگ است.....
۳ سال پیشسحر
0عالی قلمت مانا
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

پناه
0عالی