بێ بەڵێن ( عهدشکن ) به قلم سونیا منصوری
پارت بیست و دوم :
دیلان می ترسید و کسی هم حسش را درک نمی کرد وقتی می اندیشید ممکن است پدرش اجازه ی بودن با یزدان را به او ندهد نفسش بالا نمی آمد انگار درخت پیچکی دور گردنش پیچیده بود و نمی گذاشت آسوده خاطر نفس بکشد.
- یزدان می تر ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
ایلما
00رمان قشنگیع دوسش دارم😍