پارت سی و هشتم :
به چهره اش دقیق تر نگاه کردم وهیچ چیز آشنایی در او ندیدم، حتی به اندازه ای سرسوزن!
_نه متاسفانه نمیشناسم.
توی سرم هزار فکرهای مختلف شبیه لشکر روم مبارزه می کردند.
روبه لیلا کردم وگفتم:
_ببخشید یه لحظه من میرم بیرون وبرمیگردم، همینجا بمونید.
از کنار زنی که کتی نام داشت رد شدم که ناگهان بازویم را گرفت.
_پس برخلاف حرفات منو میشناسی، چو
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نرگس
3از کتی بدم می اد
۳ سال پیشباران
2منم همین طور
۳ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
ماهم همین طور نرگس جان💙
۳ سال پیشزهرا
1نکنه نیکان مسیحی کتی ازکجا نیکان شناخت
۳ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
قبلا دیدتش با یزدان
۳ سال پیشمریم بانو
2چه اجوزه ایه این کتی گندش بزنن شبمو خراب کرد😅
۳ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
اره خیلی عجوزه اس😂😂😂😂
۳ سال پیشاتنا
2کتی خیلی بیشعوره
۳ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
خیلیییییی
۳ سال پیشمزدور
0ولی با کتی موافقم ..یزدان تو آنقدر بی سلیقه بودی و ما نمیدونستیم؟ آخه کتی؟ همسر؟ تو در این زن چی دیدی مرد؟ هدفت چی بوده؟😂
۳ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
وای تازه عاشقشم بوده فکر کن😂
۳ سال پیشپرنیا
0آخیش ک همچین سوختی از نگاه یزدان ب نیک ک اینجوری قاطی کردی 😊بازم آخیش
۳ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
دقیقا بوی سوختگیش تا اینجا اومد😂
۳ سال پیشنفس
1کاش من جای نیک بودم انقد کتی رو میزدم ک خون بالا بیاره کثافت
۳ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
به اعصاب خودت مسلط باش عزیزم😍❤️🩹
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

mobina
0وای چ شود کاش زودتر پارت بذارن نیک بیچاره ناحق بود