تو را در خواب هایم دیدم به قلم فرگل حسینی
پارت سی و هشتم :
به چهره اش دقیق تر نگاه کردم وهیچ چیز آشنایی در او ندیدم، حتی به اندازه ای سرسوزن!
_نه متاسفانه نمیشناسم.
توی سرم هزار فکرهای مختلف شبیه لشکر روم مبارزه می کردند.
روبه لیلا کردم وگفتم:
_ببخشید یه لحظه من میرم بیرون وبرمیگردم، همینجا بمونید.
از کنار زنی که کتی نام داشت رد شدم که ناگهان بازویم را گرفت.
_پس برخلاف حرفات منو میشناسی، چو
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.
نرگس
30از کتی بدم می اد
۱ سال پیشباران
20منم همین طور
۱ سال پیشفرگل حسینی | نویسنده رمان
ماهم همین طور نرگس جان💙
۱ سال پیشزهرا
10نکنه نیکان مسیحی کتی ازکجا نیکان شناخت
۱ سال پیشفرگل حسینی | نویسنده رمان
قبلا دیدتش با یزدان
۱ سال پیشمریم بانو
20چه اجوزه ایه این کتی گندش بزنن شبمو خراب کرد😅
۱ سال پیشفرگل حسینی | نویسنده رمان
اره خیلی عجوزه اس😂😂😂😂
۱ سال پیشاتنا
20کتی خیلی بیشعوره
۱ سال پیشفرگل حسینی | نویسنده رمان
خیلیییییی
۱ سال پیشمزدور
00ولی با کتی موافقم ..یزدان تو آنقدر بی سلیقه بودی و ما نمیدونستیم؟ آخه کتی؟ همسر؟ تو در این زن چی دیدی مرد؟ هدفت چی بوده؟😂
۱ سال پیشفرگل حسینی | نویسنده رمان
وای تازه عاشقشم بوده فکر کن😂
۱ سال پیشپرنیا
00آخیش ک همچین سوختی از نگاه یزدان ب نیک ک اینجوری قاطی کردی 😊بازم آخیش
۱ سال پیشفرگل حسینی | نویسنده رمان
دقیقا بوی سوختگیش تا اینجا اومد😂
۱ سال پیشنفس
10کاش من جای نیک بودم انقد کتی رو میزدم ک خون بالا بیاره کثافت
۱ سال پیشفرگل حسینی | نویسنده رمان
به اعصاب خودت مسلط باش عزیزم😍❤️🩹
۱ سال پیش
mobina
00وای چ شود کاش زودتر پارت بذارن نیک بیچاره ناحق بود