پارت نوزده :

دست ها و پاهایم به لرزش افتاد. از روی صندلی بلند شدم اما زانوهایم سست شد.
کتی سریع من را به خودش تکیه داد و گفت:
-آروم باش نفس عمیق بکش.
شوکه زمزمه کردم:
-بابام؟
گیج به اطراف نگاه کردم و گفتم:
-بابام چیزیش نیست...می دونم که نیست.
سرم را با عصبانیت بالا آوردم.
تجربه ی همزمان چند احساس مختلف باعث می شد به مرز فروپاشی عصبی برسم.
به سمتش حمله کردم یقه اش را چنگ زد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!