تو را در خواب هایم دیدم به قلم فرگل حسینی
پارت بیست و سوم :
*******
دوهفته بعد.
*یزدان*
دوری پوران وماندن ما در این خانه طولانی شده بود. ماندن در این خانه را دوست نداشتم، همه ش اجبار بود.
سفر به دبی همراه نیکان، این یکی هم اجبار بود! اما نه از آن اجبارهایی که نتوان تحملش کرد.
خنده ای ریزی به این تفسیر مسخره ام زدم ودسته ای چمدانم را پشت سرم کشیدم.
آلیزه درحیاط وهمراه نگار مشغول بازی بود، نمی دانم
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.
فرگل حسینی | نویسنده رمان
ممنون تیارای عزیزمم🥲❤
۱ سال پیشتیارا
00♥️♥️♥️😘
۱ سال پیشغزاله
00تا اینجا که همه چیز عالی بود دست مریزاد بی صبرانه منتظر پارت های بعدیم ، بدرخشی😍❤️❤️❤️
۱ سال پیشفرگل حسینی | نویسنده رمان
ممنون غزاله عزیزم🥲😍
۱ سال پیشمهیا
00😂😂😂سیاوش چه خوبه خوداااا مرسی نویسنده این پارتم مثه پارتای قبلی خیلی خوب بود😋😍♥️
۱ سال پیشفرگل حسینی | نویسنده رمان
ارههههه من خودممم عاشقشم ولی غیر از تو هیچکس بهش توجهی نکرد🥺😂😍
۱ سال پیشپرنیا
00چقد دلم واس یزدان سوخت عزیزززم🥺🥺 و اینکه خوشحال ازین که داره کم کم عاشق نیکان میشه.😍😍 ممنونم بابت پارت طولانی و قلم قشنگت 💝
۱ سال پیشفرگل حسینی | نویسنده رمان
لطف داری پرنیای قشنگم😍❤
۱ سال پیشثنا بانو
00عالی بود❤عجب حال گیری بود🤣🤣🤣
۱ سال پیشفرگل حسینی | نویسنده رمان
اره حال طفلکیا گرفته شد🥲
۱ سال پیشاسرا
00سیاوش مترجم فقط اوست متیادمترجمه فوتبال انداخت که باعث ۴شکست درتیم شدازشپرسیدن جرااینطور ترجمه کردیدگفت من مفهوم میرسونم دقیق که نبایدترجمه میکردم😁😁😁😁
۱ سال پیشفرگل حسینی | نویسنده رمان
دقیقا، فقط مفهوم رسوند😂
۱ سال پیشآیدا
00اینکه یزدان عاشق نیک دار میشه خوبه منم مثل یزدان یاد گرفتن عربی دوست ندارم ودرموردرویای دژاوو و رمان شما رو با خواهرام میخونم هر دو شماورمان هارو خیلی دوست داریم ممنون بابت این رمان زیبا فرگل جان 😍💗
۱ سال پیشفرگل حسینی | نویسنده رمان
من خودمم زیاد دوست نداشتم زبان عربی رو، ممنون از تو وخواهر عزیزت که به من ورمانم لطف دارین😍❤
۱ سال پیشنرگس
00فرگل جان کاری نکن بازم نیکان خام حرف جاوید نامرد بشه گناه داره چه کار کنه عاشقه عاشق
۱ سال پیشفرگل حسینی | نویسنده رمان
دیگه اگه نیکان خودش بخواد خنگ بازی دربیاره کاری از دست من برنمیاد نرگس جان😂😍
۱ سال پیشآرامش
00چقدر رمانتو دوست دارم،خودتم دوست دارم🤩😍🥰😭مرسی بابت طولانی بودن پارتا😢🙏🏻میشه همیشه طولانی باشه🥺خیلی خوبی.مرسی.🥰😍🤩🌹یزدانم دوست دارم😂😂نمی دونم دیگه چطوری ازت تشکر کنم😂همین قدر بلدم😍🤩🥰🌹
۱ سال پیشفرگل حسینی | نویسنده رمان
وای عزیزممم منممم دوستت دارم هم تورو هم یزدان رو 🥺🥰😅 واینکه آره پارتا دیگه همیشه طولانی میشه♥🥺
۱ سال پیشآرامش
00عزیزمی.مرسی عزیزم🥰🌹ببخشید عزیزم من نظرم نبود نمی دونم چرا،اومدم اعتراض🥺😂😂🤦🏻ببخشید😂😂خودم یه لحظه دچار شک شدم
۱ سال پیشsalomeh
00من حس خوبی به جاوید ندارم و امیدوارم یزدان و نیکان باهم ازدواج کنن. همین طور پر قدرت ادامه بده عزیزم.😘❤️❤️
۱ سال پیشفرگل حسینی | نویسنده رمان
منم امیدوارم همین طور بشه❤🥲
۱ سال پیشsalomeh
00فرگرد جان رماناتون عالیه عالی من به شخصه عاشق رمان شدم و نیکان برای چی آنقدر ناراحت از چهره ای که داره . نصبت به شخصیت های رمان های دیگه چهره شخصیت نیکان بیشتر به دل میشینه .
۱ سال پیشفرگل حسینی | نویسنده رمان
عزیزممم ما ورمان هم عاشق شماییم🥰😍نیکان خودش خودش رو دوست نداره چون مادر ناتنیش ماه منیر زیاد تحقیرش کرده تو روحیش تاثیر گذاشته
۱ سال پیشمزدور
12واقعا این برخورد رمان رو ثابت کرد.اگه از انگشتر خوشش میومد و به به چه چه راه مینداخت واقعا کلیشه میشد..چی میشه اگه جاوید مسابقه رو ببره.اقاجون آچمز میشه
۱ سال پیشفرگل حسینی | نویسنده رمان
توهم که از هر فرصتی به نفع جاوید خانت استفاده میکنی😂😂😂😂 ولی خب بچه هام زحمت کشیدن حرکت ضیا واقعا زشت بود
۱ سال پیشآرامش
00این قبول نیست🥺این همه با عشق نظر نوشتم اما نظرم نیومده😭😢🥺 در کل مرسی عزیزم.رمانت خیلی قشنگه🌹
۱ سال پیشآزاده دریکوندی
10فقط اونجا که یزدان گفت از پشت بهم خنجر زده😔 خاک تو سرت نیکان!
۱ سال پیشفرگل حسینی | نویسنده رمان
واقعا خاک تو سرش اونم به خاطر کی، جاوید اه اه🫤
۱ سال پیشآزاده دریکوندی
00حبیبی کام تو ایران... به هتل رستوران مظفری😂
۱ سال پیشفرگل حسینی | نویسنده رمان
حالا همین یزدان اینارم به قول سیاوش***نکنن همونجا، هتل رستوران مظفری اومدنشون پیشکش😂😂😂
۱ سال پیش
تیارا
00رمانت خیلی قشنگیه خوش حال شدم که یزدان داره متوجه احساساتش میشه و امیدوارم میمانم عشق واقعی شو ببینه