سنسار (سَنسار) به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت هشتاد و هفتم :
قدمی به عقب برداشتم که به سرعت من را جلو کشید.
دستهای بزرگ و قدرتش نشان میداد که یک مرد است. کلاهی که روی سرش انداخته بود و تاریکی هوا، مانع از دیدنش میشد. تقلا کردم از میان حصار دستانش آزاد شوم اما اجازه نداد و محکمتر من را گرفت.
بازوانم از شدت فشار دستش درد گرفته و صورتم در هم رفته بود.
- تو کی هستی؟
احساس کردم پوزخند صداداری زد. بعد از آن سکوت بود و سکوت...
دیگر داشتم Ù
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۰۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
حدیث
5انقد جالبه؟
۶ سال پیشاشوب
2از اون گذشته حرف ندارههههههههههه
۶ سال پیشریحانه
7این رمان خیلی خوبه 😍این پارتش خیلی کم بود ☹️منکه بااین پارت اشک تو چشام جمع شد😭😭
۶ سال پیشرومینا
7واییی اصلا تحمل ندارم دوس دارم زود تر زمانش برسه پارت بعدی رو بخونم به جرعت میتونم بگم خیلی قشنگه 😍😍😍😍😍😍😍
۶ سال پیشپینار
6عالی 👌👌👌👌
۶ سال پیشZarnaz
6عالیییی مرسییی💜😍😘
۶ سال پیشفاطی
15وای بالاخره باور کرددددد😢 بغض کردمممم ....خیلی عالی بود این پارت ولی کم بووود 😕
۶ سال پیشانا
7خیلی خوب بود😭😭😭😭
۶ سال پیشSahar
11اشکم در اومد🤧🤧🤧این پارت خیلی کم بود
۶ سال پیشآرو
13😭😭بغض....😭😭
۶ سال پیشالی
18آخییییی بالاخره باور کرد🥺🥺
۶ سال پیش*^*^*
14الههههی بیچاره دلم سوخت براش 😢😭😭😭😰😰😰😭😭
۶ سال پیشلاریسا
13بالاخره باورش کرددددد😢😢😢😭😭😭
۶ سال پیشفیفام=فاطمه
18خدایا شکرت😢بلاخره باورش کرد😭😭 بسیار عالی بود 😿😻
۶ سال پیشنرگس
14🥺🥺🥺😭 عالی
۶ سال پیش
لطفا صبر کنید...

بهار
7وایی من چه جوری تا فردا صبر کنم آخه😢