پارت صد و شصت و هفتم :

من بیشتر داد زدم :
- این خطر نیست اتفاقه
به رو به رو نگاه کرد با چشمای گرد شده داد زد :
- این ترمز نداره؟؟
یهو یه چیز فلزی از ویلچر افتاد پایین و صدای برخوردش به زمین اومد. ترسیده داد زدم :
- یا خدا پیچش بود دَر رفت؟
کوروش سرشو چرخوند عقب و داد زد :
- حلقه پیشنهاد ازدواجم بود. فاعکک.
چشمام گرد شد و به حلقه که قل خورد و رفت تو علفا نگاه کردم. بدو، بدو به سمتش دویدم و گ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهناز

    0

    قلمت سبز و مانا عزیزمممممم🍀✍️❤️🍒

    ۴ ماه پیش
  • مهناز

    0

    نویسنده جان خسته نباشید عاااااالی بود به معنای واقعی عااااالی❤️✍️🍀👌

    ۴ ماه پیش
  • Ala

    1

    آخیییی بالاخره تموم شد ولی خیلی زوج بامزه ای بودن مخصوصا اونجا که تو مواقع حساس بین مرگو زندگی شوخی میکردن... اولاش خیلی جذبم نکرد ولی جلوتر که رفت فهمیدم جریان از چه قراره و پای کوروش اومد وسط دیگه نتونستم ولش کنم عالی هستی حانیا جان💫💐

    ۴ ماه پیش
  • بهار

    0

    خداقوت ماشالله نویسندگی برازنده شماست لذت بردم 👏

    ۵ ماه پیش
  • Zahra

    1

    عالیی بود قلمتون بسیار عالی بود تا بحال با یک رمان انقدر احساس هیجان و در قسمت های طنز نخندیده بودم. موفق باشید♡♡

    ۶ ماه پیش
  • ستایش

    0

    امیدوارم کارای بیشتری ازت بخونم و همشون همینجوری خواننده رو مجذوب خودش کنه. قلمت مانا زیبا.❤️

    ۶ ماه پیش
  • ستایش

    0

    نویسنده عزیزم الان که دارم این تکست رو مینویسم ۱۴ ساعت مونده به شروع سال ۱۴۰۵ اما خواستم بهت بگم انقدر قلمت گیرا بود که تا الان که ساعت ۴و۲۰ دقیقه صبحه بیدار نگهم داشته تا کامل بخونمش این اولین کاری بود که از شما خوندم و خیلی ازش لذت بردم همه چیز به اندازه بود طنز غم عشق حتی.

    ۶ ماه پیش
  • سودابه

    0

    خسته نباشی واقعااا خیلی خوب بود یکی از معدود طنز نویس هایی هستی که واقعا کاراش ارزش خوندن داره♥️ امیدوارم همیشه تو اوج ببینمت

    ۶ ماه پیش
  • Ayda

    0

    اولاش که شروع کردم دو دل بودم تو ادامش ولی به اینجا که رسیدم خیلی خوشحالم که ادامش دادم جز انگشت شمار رمانایی شد که دوستش داشتم. موفق باشید.عالی بود.

    ۶ ماه پیش
  • نفس

    0

    رمانی جذاب دلنشین هیجانی و زیبای بود ممنون عزیزم دستت درد نکنه

    ۶ ماه پیش
  • حدیث

    7

    خیلی قشنگ بود مخصوصا پیشنهاد ازدواج کوروش😂🍓

    ۱۱ ماه پیش
  • Roghayyeh

    5

    حانیا جان دستت دردنکنه عالی بود مثل همه رمان هات خسته نباشی لذت بردم از خوندنش

    ۱۱ ماه پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    مرسی از نگاهت و نظرای باحالی که گذاشتی روحم شاد شد 😂💖

    ۱۱ ماه پیش
  • Roghayyeh

    0

    🤗😄خوشحالم اگه تونستم یه لبخند رو لبت بیارم

    ۱۱ ماه پیش
  • مبینا

    3

    زیادی قشنگ بودددد♥️

    ۲ سال پیش
  • .....

    3

    زیادی رمانش قشنگ بود مخصوصن پایانش

    ۳ سال پیش
  • Sara

    1

    وااای حانیا جون عاشقتم مرسی عالی بود🥺😍👌🏻موفق باشی عزیزم منتظر رمان جدیدت هستیم مرسی که آخرش رو خوب تموم کردی 😍❤️

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️