پارت صد و شصت و پنجم :

با خنده مثلا شرمنده ای چشماش پایین رفت و گفت :
- البته به جز یه چیزایی که هشتا بود. خودت بهتر میدونی.
در جواب چرت و پرتایی که داشت میگفت یه ابروم بالا رفت و گفتم :
- گمونم تو هنوز حالت خوب نیست.
با اصرار گفت :
- نه من خوبم!
- مطمئنی؟
- آره باور کن... اصلا یه سوال دیگه ازم بپرس اگه شر و ور گفتم با اسلحه توی دستت یه تیر بزن تو زانوم.
چشمام گرد شد و گفتم :
- ولی من از روی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نفس

    1

    اوف یک لحظه نفسم بند اومد 😲😡🤯 مرسی عزیزم

    ۶ ماه پیش
  • Roghayyeh

    6

    خیلییی بدی فک کردم واقعا تموم شد داشتم سکته میکردم

    ۱۱ ماه پیش
  • Zahra

    4

    چند تا پارت مونده تموم کن این بازیه کثیفو 😬😂

    ۳ سال پیش
  • اسما

    0

    پس بالاخره همه چی داره با خوبی و خوشی تموم میشه گادددد🥺🥺🥺❤️

    ۳ سال پیش
  • Healer

    7

    دختررررر تو که منو سکته م دااااااادی

    ۳ سال پیش
  • زیره نخلا

    11

    اون قسمت پایانو خیلی دوست داشت 🤣

    ۳ سال پیش
  • ستی

    12

    حانیا جون اونجا ک شوخی کردی استارت زدم سرجام گفتم فصل دو رفت یا پایان باز 😭😂💔

    ۳ سال پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    😂😂😂

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️