پارت شصت و ششم :

با خوشحالی بلند میگم دکتر ....دکتر ...
خانم پرستار
چند تا پرستار میان سمت اتاق و دکتر پشت سرشون ....
با ذوق میگم :دستشو تکون داد ...
داخل اتاق میشن و معاینش میکنن و میگن:عزیزم موقعی که مریض تو کما هست طبیعیه واکنش بدن ،یوقتا اینطوری میشه ولی بهوش نیومده خواهرتون ...

انگار که بادمو خالی کنن ،زل میزنم از شیشه دوباره نگاه کردن ....خسته میشم .....اما چشم بر نمیدارم ...
تلفنم زن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • صدف

    1

    عالیه رمانت فاطمه جون،خدا نگذره از این فرهاده نامرد،معلومم نیست کدوم گوریه

    ۳ سال پیش
  • فرزانه

    1

    رمان جالبیه ولی خیلی دیر پارت گذاری میکنید و پارتها هم خیلی کوتاه هست تا هفته آینده ک بیاد داستان کلا فراموش میشه و خسته کننده

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    2

    عالیه خانم سیاوشی

    ۳ سال پیش
کپی شد!