پارت هشتاد و ششم :

سارا نگاهش را پایین انداخت و گفت:
- چجوری برم پی خوشی خودم وقتی حال هیچکس خوب نیست؟ شما و عمه پیر شدین تو این یک‌سال، کیان و پارسا یک‌سالِ با هم حرف نزدن. مهلا با محیا قهره...
- درد منم همینه سارا! همین از هم پاشیدگی خانواده. همه همدیگه‌رو مقصر می‌دونن. به‌خدا که روح کتی هم آرامش نداره.
دست سارا را به آرامی در دست فشرد.
- من یه همراه می‌خوام. یه قوت قلب که هم‌پای اون برم برای

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهناز

    0

    چه عشقی داشت یزدان🥲

    ۶ ماه پیش
  • شیدا

    1

    حکایت محیا مث گذشته دلارام بوده ک بخاطر بعضی مسائل رفیق رو جایگزین همچیز میکنن بهمه ضربه میزنن ک نمیشه جبران کرد ایکاش آدم بتونه زودتر راه درست رو انتخاب کنه قبل پشیمونی

    ۱ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    وایییی چکار قشنگی کردی دایی سینا عاشقتم😍❤️عالی بود مرسی نگار جونم 💋❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️