پارت هشتاد و ششم :

سارا نگاهش را پایین انداخت و گفت:
- چجوری برم پی خوشی خودم وقتی حال هیچکس خوب نیست؟ شما و عمه پیر شدین تو این یک‌سال، کیان و پارسا یک‌سالِ با هم حرف نزدن. مهلا با محیا قهره...
- درد منم همینه سارا! همین از هم پاشیدگی خانواده. همه همدیگه‌رو مقصر می‌دونن. به‌خدا که روح کتی هم آرامش نداره.
دست سارا را به آرامی در دست فشرد.
- من یه همراه می‌خوام. یه قوت قلب که هم‌پای اون برم برای

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهناز

    0

    چه عشقی داشت یزدان🥲

    ۲ ماه پیش
  • شیدا

    1

    حکایت محیا مث گذشته دلارام بوده ک بخاطر بعضی مسائل رفیق رو جایگزین همچیز میکنن بهمه ضربه میزنن ک نمیشه جبران کرد ایکاش آدم بتونه زودتر راه درست رو انتخاب کنه قبل پشیمونی

    ۱۱ ماه پیش
  • Zarnaz

    1

    وایییی چکار قشنگی کردی دایی سینا عاشقتم😍❤️عالی بود مرسی نگار جونم 💋❤️

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!