پارت صد و هفتاد و هشتم :
آنابت چند قدم دیگر جلو آمد.
کمی نگران شد.
میترسید دوباره بحث آن نقشه پیش بیاید.
اگر لاریسا چیزی از او میخواست قطعا قبول نمیکرد.
نمیخواست دوباره ایوان را ناراحت کند.
نباید از او میرنجید...
ایوان تنها کسی بود که حالا او را متعلق به خودش میدانست.
اگر او را از دست میداد، بیشک دیوانه میشد.
- باشه...
استرس تمام وجودش را گرفته بود.
لاریسا دستش را
لطفا صبر کنید...

نری
6خیلی ممنون آمنه جون ولی خیلی پارت ها کمه لطفاً یکم بیشترش کن خیلی رمانت قشنگه