پارت بیست و هشتم :

سارا سر به زیر با انگشت‌های دستش ور می‌رفت و با تأنی گفت:
- آره خب، راستش... چجوری بگم! ببینید ما زیاد همو نمی‌شناسیم. زوده در مورد...
نمی‌توانست حرفش را کامل کند. من‌من‌کنان دنبال واژه‌ها می‌گشت که یزدان گفت:
- می‌خواستی بگی زوده در مورد ازدواج حرف زدن؟
سارا فورا با تأیید سر تکان داد.
- آره دقیقا... اما، اما می‌دونی چیه؟ من... من خواستگار دارم. همون که تعقیبم بود!
ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.