پارت بیست و نهم :

تمام فکرش پیش یزدان بود؛ الان در کلانتری چکار می‌کرد؟ دلش مثل سیر و سرکه می‌جوشید و جرأت حرف زدن نداشت. ماشین را از حیاط بیرون برد و خودش پیاده شد. صندلی کناری نشست که سوگند آمد.
- وا... چرا پشت فرمون ننشستی؟ اینقدر تنبلی یه رانندگی هم نمی‌کنی؟
با بی‌حالی گفت:
- مامان من حالم خوش نیست، شما بشین دیگه...
پوفی کشید و نشست.
- چته؟ رنگ و روتم پریده‌اس! وقت پریودیتم نیست که...

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.