پارت بیست و چهارم :

دکمه‌ی آیفون را زد و برای استقبال از سعید، به حیاط رفت. سعید همان‌طور که نزدیک می‌شد برایش آغوش باز کرد و گفت:
- به این می‌گن زنه زندگی... حاضر و آماده بدویی بیای استقبال.
شیدا نمکین و ریز خندید. بی‌معطلی خودش را به دست‌های سعید سپرد.
- چه زود اومدی؛ وقت نکردم وسایل پذیرایی آماده کنم.
سعید یک دستش را پشت زانوهای او برد و دست دیگرش دور شانه‌های نحیفش حلقه شد؛ دخترک را مثل پر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    00

    وایییی خدا با بوس شروع شد با اریش سعید تمام شد عالی بود مرسی نگار جونم 💋❤️

    ۲ هفته پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.