گرداب سرنوشت به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت بیست و چهارم :
دکمهی آیفون را زد و برای استقبال از سعید، به حیاط رفت. سعید همانطور که نزدیک میشد برایش آغوش باز کرد و گفت:
- به این میگن زنه زندگی... حاضر و آماده بدویی بیای استقبال.
شیدا نمکین و ریز خندید. بیمعطلی خودش را به دستهای سعید سپرد.
- چه زود اومدی؛ وقت نکردم وسایل پذیرایی آماده کنم.
سعید یک دستش را پشت زانوهای او برد و دست دیگرش دور شانههای نحیفش حلقه شد؛ دخترک را مثل پر
Zarnaz
00وایییی خدا با بوس شروع شد با اریش سعید تمام شد عالی بود مرسی نگار جونم 💋❤️