گرداب سرنوشت به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت بیست و یکم :
یزدان با دستپاچگی جواب داد:
- ئه نه بابا... عاشق کی؟ چی؟ هیچی نیست همینجوری بیحوصلهام یه چیزی نوشتم واسه خودم.
چشمهای گرد شدهاش به پدرش بود که روزنامه را برداشت و زیر لب، شعر را زمزمه کرد. با همان لبخند نقش بسته بر لبانش گفت:
- حالا چرا ترک کنی؟ سودا خانوم رو میگم!
یزدان لب به دندان گرفت و نگاهش را از پدر دزدید. شاید وقتش بود حرف بزنند. شاید او میتوانست کمکش کند. با ا
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.
Zarnaz
00چقدر بهم میان یزدان و سارا عالی بود مرسی نگار جونم 💋❤️