پارت هشتاد و یک :

حالم عجیب شده بود...
شاید همان گل مریمش به من می‌‌رسید اما حال آهنگ و متنش عجیب بود.
لبخند تلخی زدم و از پنجره به نمای زیبای بیرون خیره شدم.
آخر تمام گریه‌ها به اینجا رسید...
به عرشیا!

***

- لا اله الا الله... هی آدم می‌خواد چیزی نگه نمی‌ذارید.
واکنشی به حرف حاجی بابا نشان ندادم و عرشیا شروع به خوردن صبحانه کرد.
باید بر می‌گشتم اما نمی دانستم چه حس مزخرف

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • .

    1

    امیدوارم کنکور رو به خوبی پشت سر گذاشته باشید و موفق شید

    ۴ سال پیش
  • چشانا

    4

    اوخیییی🥺دلم برا عرشیا سوخت

    ۴ سال پیش
  • خورشید

    5

    رفت تایه ماه دیگه یه پارت بذاره..حالاشمامیگی طولانیش کنه.

    ۴ سال پیش
  • سما

    7

    حالا ک کنکور تمام شده دیگه منطم پارت بذار بهونه نیار جون عزیزت

    ۴ سال پیش
  • فری

    11

    یعنی سبحان و سروه با هم ازدواج نمیکنن ای کاش سروه عاشق سبحان بشه

    ۴ سال پیش
  • :)

    5

    عالی

    ۴ سال پیش
  • دخترای من

    3

    وای مرسی عالیه 🙏👌

    ۴ سال پیش
  • Faezeh

    7

    خیلی خوب بودممنون فقط اگ میشه پارت هاطولانی ترکن عزیزم..

    ۴ سال پیش
  • مهدیس

    11

    خسته نباشی عزیزم عالیه فقط لطفا اگه میشه پارت ها رو طولانی تر کن و یکم عاشقانش رو بیشتر کن

    ۴ سال پیش
  • اسرا

    6

    عالیه

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️