عطر رازقی به قلم مهراد رستایی
پارت یازده :
اولینصبحدلپذیر سالآغاز شد جنبوجوش مهمانها و اهالیخانه بود دخترها تندتند و با دقت آرایشمیکردند و رستا و نفس وسایل پیکنیکرا آماده میکردند.
اتوبوس منوچهر برای بردن آنها بهتفریح ایستاده بود. امیرعلی سشوار را روشن کرد و با شانهبه موهایشحالت میداد و فرزام بهرفتار همیشگی کشوها و کمد را زیر و رومیکرد که سیناچند تقهبه در باز زد و درحالی
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
پرواز
4این شهرام چی از جون نفس میخواد آخه نامرد تو ک رفتی دنبال کثافت کاری خودت اصن نفس و مادرش ب چپتم نبودن حالا اومده ادای بابای دلسوز درمیاره واسم این ازدواج از کجا اومد دیگ چقد میخواد گوه بزنه تو زندگیش
۴ سال پیشدلنیا
3دلم میخاد شهروز خفش کنم😂😐 خسته نباشی نویسنده مثله همیشه عالیییییی😍❤️😂
۴ سال پیش
لطفا صبر کنید...

«~قشنگتر از پریا~»
3شهروز بیاد دست من ک تیکه تیکش میکنم😑