توپاز آبی به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت هشتاد و پنجم :
اسد نفسی گرفت تا کمی آرام شود. با اشارهی سر به جهانیار گفت:
- برو با مادرت حرف بزن. بگو خانوادهی شمیم رضایت دادن، پنجشنبه شب میریم خواستگاری!
جهانیار لپهایش را پر باد و خالی کرد:
- هفتخان رستم رو باید بگذرونم تا برسم سر سفرهی عقد!
از جا بلند شد و اتاق را ترک کرد. طیبه لباس عوض کرده و همانطور که موهایش را مرتب میکرد گفت:
- ایش... روسری سر میکنم، میره عقب و مدام ز
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آرام
3این رمان از بس ک خوبه حقشه چاپ شه
۵ سال پیشخورشید
1اخیش راحت شدیم
۵ سال پیشنفسم
1وای خدایا شکرت ک طیبه خانم قبول کرد..مرسی نگار جون😘😘
۵ سال پیشMahtab❤
1آخجووون عروسی داریم😂💃
۵ سال پیشدخترای من
1ای خدا طیبه هم راضی شد 🥺🙏 چرا انقدر این رمان جذابه
۵ سال پیشزهرا
2اخجوننننننن کی لی لی لی لی عروسی داریممممم 💃💃💃🕺🕺🕺💃💃🕺🕺 کاش این صادقم از شتر شیطون پیاده بشه
۵ سال پیشسمیرا
7ای جاااااان خواستگاری داریم
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

گل سرخ
2خانم محمدی (نگار)دیگه رماناتون وی ای پی نکنید