توپاز آبی به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت هشتاد و یک :
زن جوون روبنده داشت. یه جفت چشم مشکی و سرمه کشیده، پر از اضطراب و خواهش به من خیره بود و حرفش مثل پتک توی سرم خورد. حرفش آوار شد روی قلبم و تمام امیدم رو ناامید کرد. اون زن، همسر اسد بود. همسر قانونی و شرعی که میگفت یه بچه هم از اسد داره و حاملهاس.
کمند نگاه دلخوری به آقابزرگ انداخت. شاید دلش برای مادربزرگ مرحومش سوخته بود. مارال لبخند بیجانی بر لب داشت و نم اشک به چشمهایش نشسته بو
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نفسم
1😭😭آخه چقدر مارال بدبخته...نگار جون دستت طلا..چقدر زیبا مینویسی..انگار دارم فیلم خفن عاشقانه نگاه میکنم..احسنت
۴ سال پیشیگانه
1عاللی
۴ سال پیش//
4همین یه کار تهش منطقی بود فقط. بچشو در ازای پول داد، تصمیم درستی بود.
۴ سال پیش.
3پس بچش رو میده یه پولی هم میگیره.
۴ سال پیشدخترای من
2عالی عالی عالی 👌🌹
۴ سال پیشآرام
2مثل همیشه عالی بود خسته نباشی💐
۴ سال پیش
لطفا صبر کنید...
حنانه
1تااینجا رمان داستان جیران خیلی جذاب و روان بود واقعا خسته نباشید ولی کاش تو ژانر رمان بنویسید ک غمگینه