پارت هشتاد و یک :

زن جوون روبنده داشت. یه جفت چشم مشکی و سرمه کشیده، پر از اضطراب و خواهش به من خیره بود و حرفش مثل پتک توی سرم خورد. حرفش آوار شد روی قلبم و تمام امیدم رو ناامید کرد. اون زن، همسر اسد بود. همسر قانونی و شرعی که می‌گفت یه بچه هم از اسد داره و حامله‌اس.
کمند نگاه دلخوری به آقابزرگ انداخت. شاید دلش برای مادربزرگ مرحومش سوخته بود. مارال لبخند بی‌جانی بر لب داشت و نم اشک به چشم‌هایش نشسته بو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • حنانه

    1

    تااینجا رمان داستان جیران خیلی جذاب و روان بود واقعا خسته نباشید ولی کاش تو ژانر رمان بنویسید ک غمگینه

    ۳ سال پیش
  • نفسم

    1

    😭😭آخه چقدر مارال بدبخته...نگار جون دستت طلا..چقدر زیبا مینویسی..انگار دارم فیلم خفن عاشقانه نگاه میکنم..احسنت

    ۴ سال پیش
  • یگانه

    1

    عاللی

    ۴ سال پیش
  • //

    4

    همین یه کار تهش منطقی بود فقط. بچشو در ازای پول داد، تصمیم درستی بود.

    ۴ سال پیش
  • .

    3

    پس بچش رو میده یه پولی هم میگیره.

    ۴ سال پیش
  • دخترای من

    2

    عالی عالی عالی 👌🌹

    ۴ سال پیش
  • آرام

    2

    مثل همیشه عالی بود خسته نباشی💐

    ۴ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!