توپاز آبی به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت پنجاه و هفتم :
کمند و شمیم توی سالن روی صندلیها نشسته و هر دو در سکوت نگاهشان به رو به برو خیره بود. کمند نفسی بیرون داد و گفت:
- فکر کنم حالا حالاها باید منتظر بمونیم. بعد از این همه سال مگه حرفاشون تموم شدنیه؟
شمیم نگاهش غصهدار بود و با گفتن« هوم » سر جنباند. کمند سمتش چرخید و ادامه داد:
- میگم شمیم... تو با جیران یا همین مارال، حرف زدی. رمانت رو میخونم از خیلی شخصیتهای دیگه هم گفتی، اما م
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
ملیسا
0بهترین رمانیه که تا حالا خوندم . مرسی نگارجوون. بی نظیره .🥰🥰❤
۴ سال پیشیگانه
2اخی آدم دلش میخواد آخرشو بفهمه🥺🤍
۴ سال پیشنفسم
8خیزران خیلی بی انصافه.نسبت ب شاپور......یعنی آخر قصه ی مارال واسد چی میشه..واقعا سردرگم شدم...ممنون نگار جون.مثل همیشه بی نظیر
۴ سال پیشاسرا
3نگا خانم بدرگفتی که دیواربشنوشماخلاقی عزیز
۴ سال پیشدخترای من
9وای عالی بود خیزران چقدر اشتباه میکنه شاپور چقدر دوسش داره ولی حیف که خیزران قدرشو نمیدونه و همین کار باعث میشه شاید ب سوده نزدیک بشه 😤😤 نگار جون مثل همیشه عالی بود دست گلت درد نکنه ♥️
۴ سال پیشگل سرخ
7یه بوس به فاطمه خانم 13ساله😘😘😘😘💖💖
۴ سال پیشفاطمه
6ها ها ها ها ها اولین نفر خوندم جایزمو چی میدین ؟!
۴ سال پیشآرام
11ی پَس گردنی😝
۴ سال پیش
لطفا صبر کنید...
مریم
1از اول رمان این سوال مغزمنو درگیر کرده آیا اردشیر ارزشش رو داشت ؟ مطمئنا نه الکی مثلا عاشقه 😉