توپاز آبی به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت پنجاه و هفتم :
کمند و شمیم توی سالن روی صندلیها نشسته و هر دو در سکوت نگاهشان به رو به برو خیره بود. کمند نفسی بیرون داد و گفت:
- فکر کنم حالا حالاها باید منتظر بمونیم. بعد از این همه سال مگه حرفاشون تموم شدنیه؟
شمیم نگاهش غصهدار بود و با گفتن« هوم » سر جنباند. کمند سمتش چرخید و ادامه داد:
- میگم شمیم... تو با جیران یا همین مارال، حرف زدی. رمانت رو میخونم از خیلی شخصیتهای دیگه هم گفتی، اما مØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
ملیسا
1بهترین رمانیه که تا حالا خوندم . مرسی نگارجوون. بی نظیره .🥰🥰❤
۵ سال پیشیگانه
3اخی آدم دلش میخواد آخرشو بفهمه🥺🤍
۵ سال پیشنفسم
9خیزران خیلی بی انصافه.نسبت ب شاپور......یعنی آخر قصه ی مارال واسد چی میشه..واقعا سردرگم شدم...ممنون نگار جون.مثل همیشه بی نظیر
۵ سال پیشاسرا
4نگا خانم بدرگفتی که دیواربشنوشماخلاقی عزیز
۵ سال پیشدخترای من
10وای عالی بود خیزران چقدر اشتباه میکنه شاپور چقدر دوسش داره ولی حیف که خیزران قدرشو نمیدونه و همین کار باعث میشه شاید ب سوده نزدیک بشه 😤😤 نگار جون مثل همیشه عالی بود دست گلت درد نکنه ♥️
۵ سال پیشگل سرخ
8یه بوس به فاطمه خانم 13ساله😘😘😘😘💖💖
۵ سال پیشفاطمه
7ها ها ها ها ها اولین نفر خوندم جایزمو چی میدین ؟!
۵ سال پیشآرام
12ی پَس گردنی😝
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مریم
2از اول رمان این سوال مغزمنو درگیر کرده آیا اردشیر ارزشش رو داشت ؟ مطمئنا نه الکی مثلا عاشقه 😉