پارت پانزده :
اواسط شهریور ماه بود و به رسمه داشتم کسل کننده ترین تابستون عمرمو پشت سر میذاشتم! بی حوصله رو کاناپه دراز کشیده بودم و داشتم کانالا رو اینور اونور میکردم. بابا داشت با تلفن حرف میزد که بالاخره تموم شد و اومد سمتم:
-آروش سمانه بود.
-خب؟
-میگه بعد مرگ شیرین جو فامیلشون افسرده شده. برا تولد آراز میخواد سورپرایزش کنه. میگفت تو حاضر شی زودتر بری.
-برم؟
-اگه دوست داری آره! وس
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۰۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
..........
0آخراش ک آروشا یا رها داشت یا تلفن با اوستا حرف میزدن دلم برای آروشا سوخت خودمم گریم گرفت
۱ سال پیشفاطمه
0عالی
۲ سال پیشژیلا
0عالی بود ممنون
۲ سال پیشرها
0عالی
۲ سال پیشرها
0عالی
۲ سال پیشرها
0عالی
۲ سال پیشرها
0عالی
۲ سال پیشرها
0عالی
۲ سال پیشرها
0عالی
۲ سال پیشZahra
0عااالی
۵ سال پیشs
1لطفا عکس شخصیتا هم بزارین
۶ سال پیشفاطی
6من برای اولین رمانی که گریه کردم آخرین بوسه بود این قسمت هم خوشگله 🖤🖤🖤🖤🖤
۶ سال پیش?دخترتنها
5من که خیلی برای رهاواروشا گریه کردم😭😢😭😭😭😭😭
۶ سال پیشدختر الماس
12خیلی دلم برای رها سوخت گناه داشت بیشتر از اون هنوز من برای مرگ آروشا ناراحتم هروقت یادش میوفتم گریه میکنم 😢😢😢😭😭😭
۶ سال پیش
لطفا صبر کنید...

خیلی قشنگ مهسا خانم
0میخواستم بدونم واقعی داستان یا فقط یه رمان هستش چون خیلی به دل میشینه و برای آروشا خیلی ناراحت شدم و رها که بدون مادر هستش و حسرت به دل 😔🥺