توپاز آبی به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت بیست و چهارم :
صادق انگشت اشارهاش را بالا برد و مقابل شمیم گرفت. با تأکید لب باز کرد:
- درسته متأهل نیستی، اما به خودت تعهد داری! به آبرو و عفت و نجابتت! به من که پدرتم تعهد داری تا غیرت و آبروم رو مثل عروسک سر چوب نذاری و بچرخونی. در شأن تو نیست که بری سر قرار با پسر غریبه، که باهاش یواشکی حرف بزنی و پیام رد و بدل کنی.
شمیم سری به طرفین تکان داد و حق به جانب پرسید:
- میشه بگید باید چکار میکردمØ
لطفا صبر کنید...

فاطمه
1اره جذابه برام