پارت نود و نهم :

نگاهم را با لذت به چشم‌هایش دوختم.
خودش باید قدم‌های آخر را بر می‌داشت...
حتی اینکه برایش قهوه هم درسته کرده بودم مسخره به نظر می‌رسید چه برسد به آن که بخواهم خودم حتی شده دروغین ابراز علاقه کنم.
انگار از بازی‌ام خوشش نیامده بود.
قهوه را خورد و سریع بلند شد.
- ممنون بابت همه چیز، من باید برم.
اخم‌هایم نامحسوس در هم رفت.
انتظار داشتم تا خودم نگویم نرود... هیچ از غØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • A

    14

    من نفهمیدم قهوه چه مشکلیداشت!

    ۵ سال پیش
  • Dayana

    3

    منم 😐

    ۵ سال پیش
  • الما

    10

    ایووووول دمت گررررم انابت یکاری کردی ایوان حرص خورد باورت میشهههه🤩😃چه پارت باحالی😁

    ۵ سال پیش
  • Sa_r_a

    15

    چرا روانی شد؟هم فهمیدم هم نفهمیدم🙂💔

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️