پارت سوم :

زمزمه وار گفت:
_بیشتر از 7 سال گذشته...چرا زندگی نمیکنی؟
تو اینجا امپراتوری خودت و داری...
تو پرنسس شهر خودتی...دنبال چی ای؟
چانه ام منقبض شد دستانم مشت شدند،شومیز نقره ای رنگم میان دستان مشت شده ام مچاله شد.
_من نمیخوام پرنسس یه شهر کوچیک باشم!
من امپراتوری اونو میخوام!
می خوام با شیر برم به جنگ گرگ...
سرش و کج کرد:
_اون شیری که میگی خودتم میکشه...قلمرو اونه، شهر اونه،ریسک نکن!
چانه ام میلدزید...با غیض زمزمه وار غریدم:
_یه زندگی و گرفتن...منم زندگیشونو میدزدم
هر ریسکی ام که لازم باشه سرش میکنم.
لبخند آرامی زدم...آرام اما وحشی!
_وقت جنگه...میخوام در نبودم مراقب پرند باشید.ممکنه هیچ وقت برنگردم...ممکنه بگردم
ممکنه شکست بخورم.ممکنه ببرم.
هرچی که شد میخوام قول بدی مراقب پرند باشی.
با نگاه خیسش خیره ام بود به سمتم امد.
محکم درآغوشم گرفت:
_پرند دختر هممونه...مثل چشمام مراقبشم
تو ام مراقب خودت باش...
لبخند زدم.
_مراقبم!
مراقب بودم...اما نه مراقب خودم...مراقب آنها
من این جنگ را شروع نکرده بودم
اما من آن را به پایان می رساندم.
***
وقتی از خانه خارج میشدم که راحله خانوم پشت به من در حال تمیز کردن فر بود.
دستم را روی دستگیره در بند کردم:
_پرند ساعت چهار کلاس باله داره پرنیا رو که میشناسی دیگه واحد کناریه میاد دنبالش میبرش کلاسش...ناهارم سالاد سزار با رولت گوشت درست کن.
سرش را به سمتم چرخاند:
_چشم خانوم.
سری تکان دادم،از خانه خارج شدم.
نگاهی به انتهای راهرو انداختم
به سمت در خانه یشان رفتم قبل از این که در بزنم در باز شد.
با دیدن حامی ابرویم بالا پرید.
پوشیده در کت شلوار فیلی رنگی که عجیب به برنز پوستش میامد خوش تیپ تر مینمود.
_به به آیسو خانـــم.
خانم را کشیده گفت...
لبخند، به لب هایم جان داد.
_صبح تو ام بخیر!
خندید و چرخید:
_پرنیا بیا سرجهازیمونه.
نیشخندی زدم،پرنیا درحالی که کیف چرمی حامی را به دست داشت به سمت در امد.
_عه آیسو!
لبخند زدم:
_قبل رفتن به تولیدی میرم یه سر به شرکت شما...میخوام حمید و ببینم.
حامی کنارم ایستاد و درحالی که کرواتش را درست میکرد گفت:
_خب با هم بریم میرسونمت.
سر چرخاندم:
_نه از اون ور میرم تولیدی میخواستم به پرنیا بگم کلاس باله پرند و یادش نره.
پرنیا درحالی که کیف حامی را به دستش میداد سر تکان داد:
_حواسم هست بابا.
لبخندی زدم و دست تکان دادم:
_پس من رفتم.
حامی خم شد و گونه پرنیا را بوسید.
به سمت آسانسور رفتم و وارد شدم
حامی ام پشت سرم آمد.
چندی بعد درسکوت به موزیک گوش می دادیم.
در های آسانسور ک باز شد با اشاره اش اول من خارج شدم.
_حمید هر روز راجبت ازم میپرسه بدونه داری میری پیشش بال درمیاره.
پوزخند زدم:
_داداشت زیادی رویاییه انگار.
در حالی ک به همراهم به سمت ماشین هایمان در پارکینگ میرفتیم گفت:
_شاید تو زیادی رویایی ای...شاید زیادی دلبری!
خنده ام گرفت.او هم خندید.
_بیخیال حامی،داداشت و ننداز بهم!
خندید،این مرد میتوانست برای پرنیا بهترین باشد.
میتوانست بهترین دوست باشد.
اما نمیتوانست برادر شوهرم شود!
من و برادر او هیچ سنخیتی با یکدیگر نداشتیم
مثل آب و آتش، مثل موش و گربه.
و در این رابطه من آن باروت خطرناک بودم
و او کبریت بی خطر.
در پارکینگ از یکدیگر جدا شدیم.
ارزوی موفقیت کرد.
و من هم برایش دست تکان دادم.
دوربین پلاک ماشینمان را تشخیص داد
در ها گشوده شدند.
از پارکینگ خارج شدیم.
هردو به یک مسیر میرفتیم.
او و برادرش بزرگ ترین تولیدی کیف و کفش را در تهران و مشهد داشتند.
و شریک من در یکی از شرکت های تولید لباس در کرج.
کار واردات پارچه و تولید انبوهشان از حمید بود و من الان به استعداد و ارتباط خاصش در این زمینه احتیاج داشتم.
او پشت چراغ قرمز بعد از من ماند،من جلو افتادم.
چندی بعد ماشین را مقابل شرکتش پارک میکردم.
وارد شرکت شدم.
خیلی به اینجا نیامده بودم اما کارکنانش خوب مرا میشناختند.
تا کمر خم شده و بعد تماس با حمید و کسب اجازه ملاقات با اسانسور به طبقه 54 رفتم
منشی در را به رویم گشود.
منشی جا افتاده و میان سال اما شیکی که بوی ادکلنش نیمی از سالن را در برگرفته بود.
با اشاره اش در کاراملی رنگ را گشودم.
چشم چرخاندم.
پشت به من رو به پنجره های سراسری ایستاده بود.
به سمتم آرام چرخید.
لبخند دندان نمایی زد:
_صبح عالی متعالی،آیسو خانوم! چه عجب!
لبخند آرامی زدم و به سمتش رفتم.
قبل از این که دستان کشیده اش را به سمتم دراز کند عمدا خودم را مشغول نشستن روی صندلی چرمی سفید نشان دادم.
دستش را درون جیب شلوار خوش دوختش گذاشت.
_سلام،میدونی که درگیرم!
درحالی که پشت میز کنده کاری شده و برنجی اش مینشست گفت؛
_چی میخوری بگو برات بیارن.
پای راستم را روی پای چپ انداختم نگاهش را از پاشنه بلند های نارنجی ام گرفت.
_خب چه خبر؟
لبخند زنان سر چرخاندم و به دفترش زل زدم.
_قشنگه.
چشمک زد:
_قابلتو نداره!
خیره نگاهش کردم.چشمان قهوه ای و بادمی اش درست مثل حامی بود.
_میرم سر اصل مطلب،به کمکت نیاز دارم.
نیشخندش از چشمانم دور نماند.
_میدونستم بی دلیل نمیای! بگو...
بی توجه به ناراحتی اش ادامه دادم:
_دارم میرم ایتالیا به یه فستیوال دعوت شدم
و از اونجام به یه مهمونی،یه پیراهن طراحی کردم.
متفاوته،پارچه ای که میخوام تو ایران نیست
البته شاید باشه ولی من پیداش نکردم.
کوشی ام را روی میزش قرار دادم.
_این کار نیاز به یه پارچه خاص داره.
یه رنگ متفاوت،الیافی ک روش کار کردم همه شب نما ان...باید مثل یه کریستال یخی تو شب به نظر برسه...
با ابروهای بالا رفته به صفحه گوشی ام خیره بود.
_این پارچه تو ایران نیست قطعا،یا باید از ژاپن و چین پیداش کنم یا تایلند و فرانسه.
خیلی خاصه و گرون قیمت!
لبخندم امتداد پیدا کرد:
_پولش مهم نیست!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ملیسا

    1

    خیلی عالی بود

    ۲ سال پیش
  • هستی

    0

    خیلی خوبه

    ۲ سال پیش
  • هانیه

    0

    دمانای مرجان فریدی همیشه عالین

    ۲ سال پیش
  • فاطی

    0

    عررر

    ۳ سال پیش
  • منا

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
  • طیبه

    0

    خیلی عالی

    ۳ سال پیش
  • باران

    0

    ولی من به شدت امیدوارم رمان بعدی مرجان راجب الیسا باشع و ادامه خیمه شب بازی🤩😍🥰

    ۵ سال پیش
  • Nfs

    2

    من از الان تصور اینو دارم رمان بعدی پرندی باشه که بزرگ شده و تو کلاس رقص مربیش نیاز باشه و باهاش اشنا شه🥺گادددد😭 آخ از این لباس آیسو قلبمممم🔥🔥🔥آیسو بپوشه اینووو گادد🔥🔥🔥

    ۵ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!