پارت هشتاد و هشتم :

صدایشان در گوشم پیچید: سه تک تیرانداز پشتتن، نگران نباش.
سر برنگرداندم تا نگاهشان کنم. هر غفلتم می‌توانست باعث رخ دادن اتفاق بدی شود.
اخم‌هایم را برای تمرکز بیشتر، در هم بردم.
قدم‌هایم را آرام و بدون کوچکترین سر و صدایی بر می‌داشتم.
زمزمه کردم: دوربینی هست؟
- خاموشن!
به استفان اشاره دادم که اول من داخل می‌روم اما او مخالفت کرد و زود خودش را به من رساند‌. لای در کم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ترکان

    8

    امنه جون محشره رمانت(✿ ♥‿♥)فقط کارو بد میزاری تو خماریااا

    ۵ سال پیش
کپی شد!