پارت یازده :

حوالی ساعت ده شب بود که فرهاد به شیدا پیامک داد و گفت:«آماده باشند».
خیلی زود لباس عوض کرد و راهی خانه‌ی شهرام شد. حین رانندگی تمام خاطرات تلخ و شیرین گذشته برایش تداعی می‌شد. روز اولی که دلارام را دید و دلش غنج زد برای آن چشم‌های فریبا و تیره‌گون. دلش پر کشید به روزهایی که با چند شاخه گل نرگس راهی خانه‌یشان می‌شد. روزهای شیرین نامزدی و قرارهای گاه و بی‌گاه مخفیانه. پدر دلارام سختگ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    1

    شیدا عزیزم سبیل فرزاد بدبختو به فنا دادی میخندی🤣😁عالی بود مرسی نگار جونم 😍❤️خیلی رمان باحالیه مرسی ❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • غزل

    1

    وای من کار شیدا رو کردم😂😂😂سیبیلای بابام به فنا رفت😂

    ۵ سال پیش
  • ...

    10

    لطفاََ نویسنده ی عزیز میشه عکس شخصیت های رمان بندازین🙏

    ۵ سال پیش
  • مهدیه

    12

    بی چاره فرزاد این شیدا آخر میکشتش

    ۵ سال پیش
  • سیتا

    18

    همه به کنار فقط سبیل های دایی 😂🤣😂🤣

    ۵ سال پیش
  • مدی

    11

    عموووووووووووووو بووووووووداااااااااا

    ۵ سال پیش
  • زینب

    13

    عکس شخصیت هاروبزارید

    ۵ سال پیش
  • ب تو چ

    16

    سبیلاش ب فنا رفت🤣🤣🤣😎😎

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️