پارت چهل و هفتم :



ترسیده فقط نگاهم کرد که با یه ببخشید از جام بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم تا به مامانش کمک کنم‌.
تو طول وقتی که مهمون‌ها اینجا بودن حتی یک کلمه هم با معراج حرف نزدم اما تو هر موقعیتی که پیدا می‌کردم با مشت و لگد و نیشگون به جونش می‌افتادم تا بلکه یکم از عصبانیتم فرو کش کنه.
فقط و فقط منتظر بودم هر چه زودتر این مهمونی تموم شه و ترتیب چشم‌هایی که دختری غیر من رو خوشگل می‌بی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️