پارت چهل و هفتم :
ترسیده فقط نگاهم کرد که با یه ببخشید از جام بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم تا به مامانش کمک کنم.
تو طول وقتی که مهمونها اینجا بودن حتی یک کلمه هم با معراج حرف نزدم اما تو هر موقعیتی که پیدا میکردم با مشت و لگد و نیشگون به جونش میافتادم تا بلکه یکم از عصبانیتم فرو کش کنه.
فقط و فقط منتظر بودم هر چه زودتر این مهمونی تموم شه و ترتیب چشمهایی که دختری غیر من رو خوشگل میبی
لطفا صبر کنید...
