پارت هجده :



متعجب از حرفش چشم‌هام‌ رو گرد کردم و با انگشت به داخل پذیرایی اشاره کردم و گفتم: مامان بزرگت نیاز رو می‌شناسه؟ 
سرش رو به نشونه‌ی نه بالا انداخت و همون‌طور که بی‌سر و صدا از داخل پارچ روی میز برای خودش آب می‌ریخت گفت: نه اون‌طوری، ولی من خیلی راجع به نیاز باهاش تلفنی صحبت کرده بودم، الانم فکر کرده تو نیازی خب!
چپ چپ نگاه حرصی بهش انداختم و با تن صدای آروم غریدم: دیوونه‌Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️