پارت هجده :
متعجب از حرفش چشمهام رو گرد کردم و با انگشت به داخل پذیرایی اشاره کردم و گفتم: مامان بزرگت نیاز رو میشناسه؟
سرش رو به نشونهی نه بالا انداخت و همونطور که بیسر و صدا از داخل پارچ روی میز برای خودش آب میریخت گفت: نه اونطوری، ولی من خیلی راجع به نیاز باهاش تلفنی صحبت کرده بودم، الانم فکر کرده تو نیازی خب!
چپ چپ نگاه حرصی بهش انداختم و با تن صدای آروم غریدم: دیوونهØ
لطفا صبر کنید...
