پارت شصت و هشتم :

چاقو را از جیب کاپشنش بیرون آورد. از همان چاقوها بود، از همان‌هایی که ده شاهرگ قبلی را زده بود. با پوزخند جلو رفت... فرانسیس هم عقب نایستاد. هر دویشان نترس و دیوانه بودند. یکی قاتل سفارشی بود و یکی قاتل رسالتی!
Life’s a game but it’s not fair
«زندگی یه بازیه ولی عادلانه نیست»

انگار که روی زمین دایره‌ای کشیده باشند و مسیر حرکت مشخص باشد، روبه روی هم با چاقوهای در دستشان شاخ و شانه می‌کش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • گمشده تو افکارم

    0

    عالیه اصن❤️ 🔥🫠

    ۳ سال پیش
  • حانی

    0

    وااااااای کفم تاید شد دمت گرم آمنه جوووون یعنی به جرعت میتونم بگم اولین رمان عااالی و باکیفیتی هست که دارم میخونم

    ۳ سال پیش
  • بیتا

    17

    اخخخ فق قیافه لاریسااستفان دیدنیه اگه جسد قاتل سفارشیو کناره کارت زرنیخ ببینن🤣😁🤣😁🤣😁😂😁🤣😁😂😂🤣😁😁🤣😂🤣😁🤣😂🤣🤣😁

    ۵ سال پیش
  • افرا

    9

    مثل همیشه عالیی💖🍭

    ۵ سال پیش
  • روناک

    10

    مثل همیشه خفن 👌👏

    ۵ سال پیش
کپی شد!