پارت سوم :

 نگاه کمند به جهانیار افتاد که پلک روی هم گذاشته و خوابش برده بود. کتاب را بست و کنار تخت گذاشت. آهسته پتو را روی برادرش کشید و پاورچین پاورچین از اتاق بیرون رفت. 
***
صدای جلز ولز روغن به گوش می‌رسید و تینا مشغول آشپزی بود. شمیم روی مبل نشسته و لپ‌تاپ مقابلش باز بود و تایپ می‌کرد. دخترک نگاهی گذرا به ساعت انداخت و با دیدن ساعت، متوجه شد زمان زیادی را بی‌وقفه تایپ کرده و غرق در فضای رمان جدیدش شده است. دست از کار کشید و با خستگی کش و قوسی به تنش داد. کتف‌ها، گردن و انگشت‌هایش درد می‌کرد و به مبل تکیه زد. پلک‌هایش را آرام روی هم گذاشت و با سرانگشتان کمی ماساژ داد. از جا برخاست و سمت آشپزخانه رفت تا با یک فنجان چای داغ، خستگی از تن در کند که صدای پچ‌پچ تینا و شاهرخ از آشپزخانه به گوش رسید. تینا با حرص غرولند می‌کرد:
- دیگه تا کی شاهرخ؟ هان؟ تا کی شمیم این‌جا باشه؟ آراد امروز می‌گفت من اتاق شخصی می‌خوام، عمه توو اتاق من چی می‌خواد؟ خب حق با بچه‌اس. دو تا اتاق که بیشتر نداریم. بیست و پنج سالش شده اونوقت خواستگار واسش میاد می‌گه من قصد ازدواج ندارم! هوف... آخرش همین سالی یکی دو تا خواستگار درست و حسابی هم واسش نمیاد تا ابد می‌مونه رو دستمون. 
شاهرخ با کلافگی گفت:
- باشه، باشه. اینقدر حرص نخور! خودم باهاش حرف می‌زنم و راضیش می‌کنم ازدواج کنه، خوبه؟! 
دخترک حجم سنگینی از غم را روی قلبش احساس می‌کرد و با چشم‌هایی به اشک نشسته روی پاشنه چرخید و از آشپزخانه فاصله گرفت. نگاهی به ساعت مچی‌اش انداخت و یاد قرارش با جهانیار افتاد. با نفسی عمیق، بغضش را مهار کرد و سمت اتاق رفت. 
آراد روی تخت نشسته و با تبلتش بازی می‌کرد. زیرچشمی عمه‌اش را نگاهی انداخت و همانطور که سرگرم بازی بود گفت:
- عمه... بختک خوبه یا بد؟
شمیم مانتو و شلوارش را از داخل کمد برداشت و پرسید:
- چطور؟
- مامانم تلفنی حرف می‌زد می‌گفت تو مثل بختک افتادی توو زندگی‌مون!
شمیم لب فشرد و با حرص گفت:
- می‌شه بری بیرون؟ می‌خوام لباس عوض کنم.
آراد نگاه تندی به شمیم انداخت و همانطور که از تخت پایین می‌آمد لب باز کرد:
- امیدوارم بد باشه، چون تو خیلی اذیتم می‌کنی. اه... مزاحم!
دوان دوان از اتاق بیرون رفت و شمیم با بغض و خشم لباس عوض می‌کرد. لب‌هایش را روی هم می‌فشرد تا اشک نریزد. دست‌هایش روی لباس‌ها مشت می‌شد و تند نفس می‌کشید. کوله‌اش را روی دوش انداخت تا از اتاق بیرون برود که با شاهرخ روبه‌رو شد.
- کجا؟
- با دوستام می‌رم بیرون، قرار گذاشتم.
شاهرخ پلک بر هم زد و به داخل اتاق اشاره کرد:
- بشین باهات حرف دارم، بعد می‌ری!
شمیم چشم چرخاند و با بیرون دادن نفسش گفت:
- حرفاتون رو اتفاقی شنیدم. می‌خوای بگی زودتر ازدواج کنم. 
شاهرخ سر فرود آورد و لب زد:
- می‌خوام بگم حداقل به خواستگارات فکر کن! نمی‌خوام به زور ازدواج کنی، اما به فکرش باش. 
دخترک بند کوله را در دست فشرد و قدمی جلو رفت. سر روی شانه خماند:
- داداش چرا نمی‌ذاری جدا زندگی کنم که این دردسرا هم نباشه؟! زن و بچه‌ات حق دارن، اضافی‌ام، اما منم نمی‌تونم، نمی‌خوام الان ازدواج کنم.
شاهرخ نگاهش را بالا گرفت و با تحکم گفت:
- چون من آبرو دارم. چون هزار و یک حرف درمیاد که خواهرم تنها زندگی کنه. مامان و بابا و شاهین به اندازه‌ی کافی چوب حراج زدن به حیثیت‌مون، تو دیگه اون ته‌مونده‌ی آبرو رو به باد فنا نده. 
- به خاطر حرف مردم بمونم و همه عذاب بکشیم؟
شاهرخ با اندک تعللی جواب داد:
- پسر فیاض آدم خوب و درستیه. اجازه می‌دم این هفته بیان خواستگاری. بهش فکر کن! 
منتظر جواب نماند و عقب‌گرد کرد. شمیم با درماندگی رفتن برادرش را نگاه کرد و حرفش دنگ دنگ در سرش صدا می‌داد:« اجازه می‌دم این هفته بیان خواستگاری، بهش فکر کن.»
بغضش را قورت داد و راه افتاد. از خانه بیرون زد و دست‌هایش تووی جیب جمع می‌شد و وزش باد پاییزی لرز به تنش می‌انداخت. تا سر کوچه را قدم زد و کنار خیابان ایستاد و تاکسی گرفت. روی صندلی عقب نشست و گوشی را از جیب بیرون کشید. نگاهی به عکس جهانیار انداخت و تلخندی روی لب نشاند. همین وقت از سال بود که اولین مرتبه جهانیار مقابلش ایستاد و با صدای بم و گرفته‌اش گفت:
- حضرت عباسی بیا این موش و گربه بازی رو تموم کنیم. جفتمون خوب می‌دونیم گلومون پیش هم گیره حالا هی قپی میایم که نه، مثلا از هم خوشمون نمیاد. الکی! ناهارِ هر پنجشنبه رو اومدی با رفیقات این‌جا خوردی، بیا این پنجشنبه رو ناهار دو نفری بخوریم. بدون لجبازی، بدون سنگ لای نون و ریحون گِلی! بدون کلکل و دعوا! 
با گونه‌هایی سرخ و تب‌دار، لبخند خجولش را بلعیده و پرسیده بود:
- حالا کی موش بود و کی گربه؟
صدای خنده‌ی سرخوش جهانیار دلش را لرزاند و... یک سال گذشت و حقیقت پنهان زندگی‌اش را نشد به جهانیار بگوید که نشد! هر بار، سر هر قرار، با گذشتن هر روز بیشتر دل باخت و بیشتر ترسید ازگفتن حقیقت! 
- رسیدیم خانوم.
 با صدای راننده از عالم فکر و خیال بیرون آمد و نگاهی به اطراف انداخت. کرایه را حساب کرد و پیاده شد. سمت پارک قدم برداشت که صدای بوق ماشین، توجه‌اش را جلب کرد. جهانیار پشت فرمان نشسته و چراغ می‌زد. لبخند نیم‌بندی روی لبش نشست و سمت ماشین رفت. در جلو را باز کرد و نشست. 
- علیک سلام خانوم بدقول! رو نیمکت نشسته بودم که تا الان قندیل بسته بودم نوکرتم. چه دیر اومدی.
- سلام، ببخشید. توو خونه یه کم کار پیش اومد، نشد زودتر بیام.
 نگاه جهانیار روی صورت دخترک چرخید و لب زد:
- نبینم غمگین باشی خانومی؟ چته؟ میزون نیستی!
نگاه محزونش را دزدید و سر به زیر گفت:
- چیزی نیست، یه کمی سردردم.
قطره اشکی سرتق آخر راهش را روی گونه باز کرد و بیرون چکید. جهانیار یک دستش را روی فرمان گذاشت و سمت دخترک مایل شد. دستش آهسته جلو رفت و یک سانتی صورت او رسیده بود که شمیم سرش را عقب برد و صاف نشست. معترضانه نالید:
- جها... ن!
- دِ قربونت برم، اینجوری بغض می‌کنی میشینی کنارم بعد میگی دستم نزنم بهت؟! خو دل بی‌صاحاب من که تیکه پاره شد تو اینجوری اشک می‌ریزی. میگم چته؟ 
شمیم ناخنش را کف دست می‌فشرد و قلبش چهارنعل توی سینه می‌تپید. مرگ یک بار و شیون یک بار! باید حقیقت را می‌گفت و خودش را خلاص می‌کرد از این همه دل‌مشغولی. تته پته‌کنان گفت:
- م... من... من یه چیزایی رو بهت نگفتم. یعنی... نشد که بگم!
دل جهانیار آشوب شد و نگران پرسید:
- چی‌و نگفتی؟ 
نگاهش را بالا گرفت و به چهره‌ی دلنشین، جذاب و در عین حال نگران جهانیار خیره ماند. شیفته‌ی اخم همیشگی بین ابروهایش بود و ابهت نگاهش، دلباخته‌ی چهره‌ی به ظاهر مغرور و صدای زمختش! گوشت تنش آب می‌شد از تصور اینکه جهانیار را روزی بخواهد فراموش کند، یا ببیند سهم دیگریست. از اینکه...
حتی تصورش هم ته دلش را خالی می‌کرد. پلک بر هم فشرد و اشک‌هایش شدت گرفت. تمام توانش را جمع کرد و لب باز کرد:
- من... پدر و مادرم فوت نشدن! 
ابروهای جهانیار بالا پرید و ناباور خیره‌اش ماند. با اندک تعللی پچ زد:
- دروغ گفتی بهم شمیم؟! 
شمیم بند دلش پاره شد و دستپاچه جلوتر نشست. صورتش را نزدیک برد و با نگاه خیس از اشک گفت:
- به خدا جهان نمی‌خواستم اینجوری بشه! بار اول که حرف از خانواده‌ام شد من گفتم با داداشم زندگی می‌کنم، تو گفتی پدر و مادرت چی شدن؟! من بغض کردم و مونده بودم چجوری بهت بگم که تو یهو گفتی خدابیامرزتشون! تو گفتی و منم لال شدم. منم نتونستم واقعیت رو بگم. هر بار که دیدمت، که صداتو شنیدم، که پیاماتو خوندم خواستم بگم اما هربار بیشتر دلم رفت واست، بیشتر ترسیدم اگه بگم باهام نمونی. اینقدر امروز و فردا کردم تا یه سال گذشت. جهان به جون خودم... 
با تشر جهانیار حرف در دهانش ماسید.
- قسم نخور جون خودت رو!
شمیم هق زد و جهانیار تکیه‌اش را به صندلی داد. دخترک با تأنی و میان گریه گفت:
- مامان بابام از هم جدا شدن جهان... مامانم یهو بعد از سه تا بچه، هوای عاشقی زد به سرش و پاشو کرد توو یه کفش که طلاق می‌خواد. 
نفس گرفت و با سرانگشتان اشک‌هایش را پاک کرد. نیم‌نگاهی به جهانیار انداخت که بداخم و عصبی نگاهش را به روبه‌رو دوخته بود و سوک لب زیر دندان می‌فشرد. 
- قید مادرم رو زدم و بابامم ازدواج کرد. یه مدت خونه‌ی بابام بودم تا اینکه زنش بچه‌دار شد و به بابام گفت شمیم باید از این‌جا بره. منم...
- بسه... هیچی نگو شمیم! دیگه نمی‌خوام بشنُفم. 
قلبش میان سینه مچاله شد و ملتمسانه لب زد:
- جهان به خدا بهت دروغ نگفتم. فقط ترسیدم... ترسیدم جهان... 
جهانیار آب دهانش را قورت داد و سیب گلویش بالا و پایین رفت. دستش روی فرمان مشت شد و صدای خش‌دارش بلند شد:
- فکر می‌کردم باهام عینهو آینه صاف و شفافی، فکر کردم عین کف دستم بلدتم. نگو هیچی ازت نمی‌دونستم... نمی‌دونستم و می‌خواستم به مادرم بگم آستین بزنه بالا و پا پیش بذاره واسم! خوب شد هنوز حرفی نزدم، ازت چیزی نگفتم. که بعد مادرم منت نذاره بگه دختری که اینقدر بلدش بودی...
حرفش را قورت داد و شمیم آهسته زمزمه کرد:
- منو ببخش جهان!
جهانیار بی‌حرف سوئیچ را چرخاند و ماشین را روشن کرد. دل دخترک چنگ واچنگ می‌شد و اشک امانش را بریده بود. 
- بسه دیگه آبغوره نگیر دختر! شرایطت چیزی رو عوض نکرده. هنوزم خاطرخواتم فقط... فقط همچی بگی نگی دلخور شدم از پنهون‌کاریت. 
اخمش را کنار زد و با لبخند ملایمی گفت:
- کجا بریم؟ آش رشته می‌خوری یا لبو؟ 
 شمیم بی‌حرف نگاهش می‌کرد و جهانیار حین رانندگی نیم نگاهی انداخت و لبخندش کش آمد:
- اونجوری نگام نکن‌آ! یهو دیدی کشیدم کنار و زدم زیر قول و قرارمون.
دخترک بی‌توجه به لبخند شیطنت‌آمیز جهانیار پرسید:
- واقعا بخشیدیم جهان؟ ‌برات مهم نیست پدر و مادرم از هم جدا شدن؟ که هر کدوم زندگی جداگونه دارن؟
- گفتم که... دلخورم. بی‌خیالم نمی‌شم باید واسم جبران کنی، از دلم درآری! پدر و مادرت هم...
مکث کوتاهی کرد و با تأثر گفت:
- برای من مهم نیست، اما مادرم... بعید می‌دونم مشکلی نداشته باشه!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • سیتا

    7

    من فکر کردم میخواد بگه دختر نیست یا قبلن ازدواج کرده 🙄🙄

    ۵ سال پیش
  • اریل

    10

    به نظر من شمیم بره راحت تره به زن داداششم حق میدم هرکی باشه دوس داره تنها و حدا زندگی کنه اما این که قراره چه اتفاقی بیفته وسط رمان نمیدونم تا الان که مشکلی نبوده پس قابل حدس نیست اولالا

    ۵ سال پیش
  • الما

    19

    خواهر و برادر در نیان صلوات😳😬

    ۵ سال پیش
  • ---

    24

    یعنی ما هنوز تو عهد دقیانوسیم که طلاقی بودن مامان بابی یه نفر واسش پوئن منفی باشه؟ اخه به اون چه.

    ۵ سال پیش
  • الما

    15

    همینو بگو دختره همچین نگران بود منم فک کردم حالا انگار میخواد بگه دختر نیستم یا ام یه دشمنی خونی دران و همچین چیزی🙄😐

    ۵ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!