پارت دویست و دوازده :



طولی نکشید که در اتاق رو زدن، تند تند دست به چشمام کشیدم و در حالی که دم عمیقی می گرفتم و صدام‌ رو صاف می کردم گفتم: بله!...
دستگیره پایین رفت و پشتش در با صدای ضعیفی و خیلی آروم باز شد.
سرم رو بالا گرفتم تا کسی که اومده رو ببینم که اول سر مهیار و به دنبالش تمام هیکلش داخل اتاق شد و در رو بست.
همون جا خیره به چشمام، با همون آرامش ذاتی ایستاد.
موشکافانه نگاهش رو توی صورت و چش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هانیه

    9

    هیچوقت فکر نمی کردم این رمان باعث بشه گریه کنم ، این دو پارت خیلی غم انگیز بودن واقعا گریه م گرفت 😢🥺

    ۵ سال پیش
  • M...

    36

    من برم بابای ویانا رو خفه کنم🤔🤔

    ۵ سال پیش
  • Parnya

    16

    ممنون میشم بری این کارو کنی!!!!!!!

    ۵ سال پیش
  • Z

    12

    *** بده با هم بریم😒مردک چلغوز ناشور ایشششش😒انگار زور کرده بودن بهش بچه دار بشه😑همچین بزنیش پنج تا دندونش یه راست بره تو شیکمش ۱۰ تاشم ترمیم بخواد 😏👊

    ۵ سال پیش
  • !ب ت چ من کییم؟

    16

    الان توانایی قتل عام بابای ویانارو دارم😐🖤برای عذاب دادن روح ایشون همه بیاید کمک 🖤🙂😐

    ۵ سال پیش
  • ب ت چ

    13

    اقا پارتا هم کوتاهن هم غم انگیزه😑😬من خودمم به شخصه هر شب تصمیم میگیریم دیگه هیچوقت گریه نکنم ولی باز با فکر ب اون نمیتونم😐😔پارتش افتضاح کوتاه بود ایندفه دگ😐😑

    ۵ سال پیش
  • آرام

    27

    آغامن اعتراض دارم درسته رمان خوبیه ولی ما کم آوردیم ینی چی چه طرز پارت گذاشتنه! لطفا فکری به حال ماهم کن نویسنده ی روز منتظریم پارت کمتر از یک دقیقه تموم میشع اه

    ۵ سال پیش
  • Ssss

    33

    خیلی کار پدر ویانا بده خیلی. دخترا خیلی لطیفن ونیاز به توجه دارند

    ۵ سال پیش
  • گوگولی

    59

    نمردیمو بغل مهیار و ویانا رو دیدیم از بس که بچه هام پاستوریزن🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣

    ۵ سال پیش
کپی شد!