ویانا نیوز به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت دویست و دوازده :
طولی نکشید که در اتاق رو زدن، تند تند دست به چشمام کشیدم و در حالی که دم عمیقی می گرفتم و صدام رو صاف می کردم گفتم: بله!...
دستگیره پایین رفت و پشتش در با صدای ضعیفی و خیلی آروم باز شد.
سرم رو بالا گرفتم تا کسی که اومده رو ببینم که اول سر مهیار و به دنبالش تمام هیکلش داخل اتاق شد و در رو بست.
همون جا خیره به چشمام، با همون آرامش ذاتی ایستاد.
موشکافانه نگاهش رو توی صورت و چش
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
M...
36من برم بابای ویانا رو خفه کنم🤔🤔
۵ سال پیشParnya
16ممنون میشم بری این کارو کنی!!!!!!!
۵ سال پیشZ
12*** بده با هم بریم😒مردک چلغوز ناشور ایشششش😒انگار زور کرده بودن بهش بچه دار بشه😑همچین بزنیش پنج تا دندونش یه راست بره تو شیکمش ۱۰ تاشم ترمیم بخواد 😏👊
۵ سال پیش!ب ت چ من کییم؟
16الان توانایی قتل عام بابای ویانارو دارم😐🖤برای عذاب دادن روح ایشون همه بیاید کمک 🖤🙂😐
۵ سال پیشب ت چ
13اقا پارتا هم کوتاهن هم غم انگیزه😑😬من خودمم به شخصه هر شب تصمیم میگیریم دیگه هیچوقت گریه نکنم ولی باز با فکر ب اون نمیتونم😐😔پارتش افتضاح کوتاه بود ایندفه دگ😐😑
۵ سال پیشآرام
27آغامن اعتراض دارم درسته رمان خوبیه ولی ما کم آوردیم ینی چی چه طرز پارت گذاشتنه! لطفا فکری به حال ماهم کن نویسنده ی روز منتظریم پارت کمتر از یک دقیقه تموم میشع اه
۵ سال پیشSsss
33خیلی کار پدر ویانا بده خیلی. دخترا خیلی لطیفن ونیاز به توجه دارند
۵ سال پیشگوگولی
59نمردیمو بغل مهیار و ویانا رو دیدیم از بس که بچه هام پاستوریزن🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

هانیه
9هیچوقت فکر نمی کردم این رمان باعث بشه گریه کنم ، این دو پارت خیلی غم انگیز بودن واقعا گریه م گرفت 😢🥺