پشت این سکوت به قلم فاطمه مهدیان
پارت شصت و سوم :
اخوان هنوز جملهاش را به پایان نرسانده بود که رایحهای آشنا در فضای راهرو پیچید. سرم را بلند کردم و نگاهم را به انتهای راهرو دوختم. برای لحظهای تصور کردم رادوین از اتاقش خارج شده است . عطرش را میشناختم؛ همان رایحهای که بارها در فاصلهای نزدیک به مشامم رسیده بود و حالا، میان بوی تند مواد ضدعفونیکننده و هوای سرد بیمارستان، حضورش را به شکلی عجیب به یادم میآورد.
اما کسی که چند
لطفا صبر کنید...
