کبره به قلم صالحه فروزشنیا (آدولفا)
پارت هشتاد و پنجم :
***
دیانا پایین تختش نشسته و به نام کوبار روی صفحهی موبایلش خیره شده بود.
از قرارشان دو روز میگذشت و همچنان کوبار جواب تماسها و پیامهایش را نمیداد. مردد بود دوباره زنگ بزند یا نه...
نگاهی به دیوارکوب طرح پروانهاش انداخت و طرهای از موهایش را دور انگشتش پیچید.
زیرلبی گفت: یعنی به خاطر اون حملهی عصبی دیگه نمیخواد باهام باشه؟
چشمهایش را بست و سری به دو طرف تکان Ø
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

زری
0مگه قرار نبود ازش دل بکنه..پس چرا جوابشو نمیده😖😖