راند آخر به قلم عارفه کشیر
پارت شصت و نهم :
شانههایم را میان دستهایش فشرد و با لحنی که آرامشش از هر تهدیدِ مستقیمی ترسناکتر بود، گفت:
- بذار خودم بگم توی اون کله کوچولوت چی میگذره... بذار برات توضیح بدم قراره چه عواقبی در انتظارت باشه.
از فشاری که به شانههایم وارد میکرد، تمام تنم منقبض شد. این دیگر نصیحت یا هشدار نبود؛ داشت بیپرده تهدیدم میکرد. با تندی سرم را بالا آوردم و گفتم:
- لازم نیست تهدیدم کنی... بهتره به
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۵ دقیقه پیش تقدیم شما شده است.
صدف
0اما دیگه فایده نداره هرچی ماهور تلاش میکنه شاهرخ ب خودش بیاد؛ پس باید ماهور هم کوتا نیاد و با تمام توان بجنگه🥲💪😀
۱۲ دقیقه پیشصدف
0دلم هم برای شاهرخ میسوزه هم ازدستش عصبانی میشم که اینجوری با این همه حرص و کینه ماهورُ اذیت میکنه🙁اه🤦 ♀️
۱۷ دقیقه پیش
عارفه کشیر | نویسنده رمان
منم دلم خیلی برای شاهرخ میسوزه
۱۴ دقیقه پیش
لطفا صبر کنید...

صدف
0آخه بدبختی اینجاس که هردوشونو دوس داریم😍 دوتا سرتق افتادن به هم 😀🤦 ♀️؛ اما بازم هرچی فک میکنم حق بیشتر با ماهورِ🫠مرسی نویسنده جانمون😍این پارت هم قشنگگ👌