مهیس به قلم یسنا حسین پور
پارت بیست و هفتم :
همینکه خودش و جمع و جور کرد،روبه سربازی که کنارم ایستاده بود گفت:
ببریدش سلول مخصوص!
نگاهم به لین افتاد.
دیدم که دوزانو رو زمین نشسته و مثل ابر بهار گریه میکنه.
حق داشت!
با اینکاری که من کردم،بعید نبود همهی مدرسه رو باهم اعدام کنن!
به هرحال، عدالت اینجا اینجوریه!
سرباز، بلافاصله اعلام کرد:
اما قربان، اوÙ
لطفا صبر کنید...
