یادگار اولین مرگ به قلم معصومه علیایی و حدیث بلیار
پارت شصت و هشتم :
کیمیا پشت چشمی نازک کرد و با عشوه گفت:
-روی ماه منو که هر روز توی دانشگاه میبینی.
خندهای از گفتهاش نصیب پدرام شد و بعد هم دستش را سمت گونهی او برد تا لپش را بکشد ولی کیمیا که دوست نداشت از سمت او لمس شود، خودش را عقب کشید ولی نه طوری که باعث حساسیت پدرام شود، بلکه با چرخاندن نگاهش سمت خیابان، گویی حرکتش ناخواسته باشد.
دست پدرام که نرسیده به مقصد مابین زمین و آسمان ماند، کیمی
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

Fatemeh
0وقیح خاک برسر 😑