پارت چهل و دوم :

دستش را آرام سمت بینی استیون برد و پس از قدری تعلل و حس کردن گرمای نفس او، لب‌هایش با لرز به طرفین کشیده شدند. به سرعت سمت مهدخت که منتظر جواب او بود چرخید و با ذوقی آشکار گفت:
-نفس میکشه، زنده‌ست.
مهدخت نفس آسوده‌ای کشید و گفت:
-خدا رو شکر نمرده وگرنه بدبخت میشدیم.
میشکا سری به نشانه تایید حرف او تکان داد و گفت:
-حالا چیکار کنیم؟
مهدخت با دو قدم بلند، آن طرف وارش ایستاد Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت میشکا در رمان مهجوری میشکا
تصویر شخصیت مهدخت در رمان مهجوری مهدخت
تصویر شخصیت استیون در رمان مهجوری استیون
تصویر شخصیت آنتونی در رمان مهجوری آنتونی
تصویر شخصیت سهراب در رمان مهجوری سهراب
تصویر شخصیت فرمانده در رمان مهجوری فرمانده
تصویر شخصیت جاوید در رمان مهجوری جاوید
تصویر شخصیت ترمه در رمان مهجوری ترمه
آخرین نظرات ارسال شده
  • مامان عسل

    0

    استیون خدا چقدر دوست داره که تو خونه میشکا سر به بالین گذاشتی تب کردی و میشکا پرستارت شد دل که بلرزه خدا هم جلودارش نیست امان از دل عاشق 🤗 چیزی که خودم تجربه اش کردم گرچه پنج سال طول کشید اما به مراد دلمون رسیدیم 🥰

    ۳۱ دقیقه پیش
  • راز

    0

    باید خانواده دار باشه این اجنبی ک این چنین واسه میشکا احترام گذاشت و لمسش نکرد

    ۴ ساعت پیش
  • حدیث

    0

    چه پارت طولانی و هیجانیی بود🫠🫠خسته نباشی مصی جانم♥️✨🫂

    ۴ ساعت پیش
  • حدیث

    0

    از احترامی که استیون به میشکا میذاره فعلا بگذریم..نکنه جاوید بیاد توی خونه؟ وای😐💔

    ۴ ساعت پیش
  • حدیث

    0

    خدا خفه ت کنه مهدخت🥲😂یاد لیانای خودمون افتادم

    ۴ ساعت پیش
  • حدیث

    0

    فقط رو برگردوندن میشکا از استیون موقع باز کردن دکمه های لباسش😂😂 الهی بگردم دختر باحیام

    ۴ ساعت پیش
  • نرگس

    0

    ای بابا این جاوید چی میخواد دیگه برو پی کارت بنده خدا اعصاب مارو هم بهم می ریزی 😵 💫

    ۴ ساعت پیش
  • حدیث

    0

    مهدخت غر زدناتم قشنگه لعنتی😞😂

    ۴ ساعت پیش
  • نرگس

    0

    میشکا استیون دو دستی بگیر نزار فرار کنه به خدا که از این پسرای عاشق نمیگم نیست ولی خیلی خیلی کمهه

    ۴ ساعت پیش
  • حدیث

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • Nana

    0

    ای جانم چه احترامی برای میشکا قائله حتی موهاشو لمس نکرد

    ۵ ساعت پیش
  • علیرضا

    1

    عجب گیری افتادی میشکا یار دلتو آوردی خونه به فکر جاوید نبودی شاید برای دیدار تو بیایید اونوقت دردسری بشه😅

    ۶ ساعت پیش
  • Zeynab

    2

    میشکا چه دل و جرعتی داره حس انسان دوستانش آخرش سرش و به باد میده

    ۷ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️