مهجوری به قلم معصومه علیایی
پارت چهل و دوم :
دستش را آرام سمت بینی استیون برد و پس از قدری تعلل و حس کردن گرمای نفس او، لبهایش با لرز به طرفین کشیده شدند. به سرعت سمت مهدخت که منتظر جواب او بود چرخید و با ذوقی آشکار گفت:
-نفس میکشه، زندهست.
مهدخت نفس آسودهای کشید و گفت:
-خدا رو شکر نمرده وگرنه بدبخت میشدیم.
میشکا سری به نشانه تایید حرف او تکان داد و گفت:
-حالا چیکار کنیم؟
مهدخت با دو قدم بلند، آن طرف وارش ایستاد Ù
مطالعهی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
راز
0باید خانواده دار باشه این اجنبی ک این چنین واسه میشکا احترام گذاشت و لمسش نکرد
۴ ساعت پیشحدیث
0چه پارت طولانی و هیجانیی بود🫠🫠خسته نباشی مصی جانم♥️✨🫂
۴ ساعت پیشحدیث
0از احترامی که استیون به میشکا میذاره فعلا بگذریم..نکنه جاوید بیاد توی خونه؟ وای😐💔
۴ ساعت پیشحدیث
0خدا خفه ت کنه مهدخت🥲😂یاد لیانای خودمون افتادم
۴ ساعت پیشحدیث
0فقط رو برگردوندن میشکا از استیون موقع باز کردن دکمه های لباسش😂😂 الهی بگردم دختر باحیام
۴ ساعت پیشنرگس
0ای بابا این جاوید چی میخواد دیگه برو پی کارت بنده خدا اعصاب مارو هم بهم می ریزی 😵 💫
۴ ساعت پیشحدیث
0مهدخت غر زدناتم قشنگه لعنتی😞😂
۴ ساعت پیشنرگس
0میشکا استیون دو دستی بگیر نزار فرار کنه به خدا که از این پسرای عاشق نمیگم نیست ولی خیلی خیلی کمهه
۴ ساعت پیشحدیث
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
Nana
0ای جانم چه احترامی برای میشکا قائله حتی موهاشو لمس نکرد
۵ ساعت پیشعلیرضا
1عجب گیری افتادی میشکا یار دلتو آوردی خونه به فکر جاوید نبودی شاید برای دیدار تو بیایید اونوقت دردسری بشه😅
۷ ساعت پیشZeynab
2میشکا چه دل و جرعتی داره حس انسان دوستانش آخرش سرش و به باد میده
۷ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

مامان عسل
0استیون خدا چقدر دوست داره که تو خونه میشکا سر به بالین گذاشتی تب کردی و میشکا پرستارت شد دل که بلرزه خدا هم جلودارش نیست امان از دل عاشق 🤗 چیزی که خودم تجربه اش کردم گرچه پنج سال طول کشید اما به مراد دلمون رسیدیم 🥰