شاه مار به قلم اقلیما نائینی
پارت سوم :
میدانستم.
دستم را روی گردنم فشردم. لمس برآمدگی جسم خارجی که پوستم مدتها میشد به آن عادت کرده بود و دیگر مانند روزهای اول حس یک چیز اضافی را نداشت، اخمهایم را درهم کشاند.
- لوکیشنم رو مادام بهت داد؟
با دیدن جادهی آسفالت، با وجود کوفتگی و درد و تمام خستگی و زاریام، اما صاف در جایم نشستم و لبخند زدم.
- بهش زنگ زدم گفتم حین ماموریت برای پرت کردن حواس مامورا از ماشین پریدی پایین و گمت کردم.
به او نگاه کردم و چشمانم را برایش گرد کردم:
- جیمزی که از دروغ متنفره به خاطر من دروغ میگه؟
پوزخندی زد و سرش را به چپ و راست تکان داد. افتادن ماشین در مسیر آسفالت باعث شده بود شدت تکانها کمتر باشد.
- دروغی نگفتم. گمت کرده بودم، نکرده بودم؟
- اگه به ولم کردن وسط بیابون و اونم در حالی که مامور جف داره تعقیبم میکنه میگی گم کردن، چرا که نه.
طعنهام را گرفت و خندید:
- به هرحال کار همیشه توی اولویته. بحث بین تو و یه عتیقه چند صد ساله بود.
میدانستم دروغ میگوید. با وجود آنکه برایم دردناک بود، اما لبخندی زدم و حس کشیدگی و سوزش زخم کنار لبم را به جان خریدم.
- ولی به خاطرم برگشتی.
این بار دیگر حتی همان نیم نگاه را هم مهمانم نکرد تا بتوانم از گوشه چشم نگاه دزدکیاش را شکار کنم. خودم سرم را به سمتش چرخاندم. اول چال گونهاش را دیدم و بعد لبخند بیجانی که بر لبش نقش بسته بود.
- من همیشه به خاطرت برمیگردم ریون.
جملهاش برایم مانند سقوط در وان آب گرم بعد از سرمایی بیپایان بود. همانقدر عمیق گرما را به جانم تزریق کرد و لبخند را بر لبم نشاند.
کمی دیگر در جایم جابهجا شدم و به بیابان نگاه کردم.
- مثل جهنم میمونه، ته نداره.
بیحرف به جادهای نگریستم که بهنظر میامد واقعا ته ندارد. هرچه بیشتر پیش میرفتی، کشدارتر میشد.
به نزدیکی فرودگاه که رسیدیم، جیمز مطمئن شد ماشین را جایی پارک کند که دوربینهای مداربسته اطراف مرکز خرید کنار فرودگاه پلاک را نگیرند.
لحظهی آخر آینهی ماشین را پایین کشاندم و چهرهام را نگاه کردم.
- منظورت از اینکه دوش آب گرم درستش میکنه چی بود؟
گوشهی لبم پاره و رد خون تا نزدیکی چانهام خشک شده بود. گونه راستم ملتهب بود و زیر چشمم کبود و برآمده. صورتم به زردی میرفت و گودی زیر چشمانم از همیشه بیشتر جلوه میکرد و ردی از خون که برای خودم نبود، به صورت لکه های ریز و درشت روی صورتم خشک شده بود. موهایم درهم و خاکی بود.
جیمز که در را نیمه باز کرده بود، با این حرفم سرجایش بازگشت و نگاهم کرد.
- دوش آب گرم و کلی یخ.
دستش را زیر چانهام گذاشت و صورتم را سمت خودش برگرداند.
من خیره در چشمان دریاییاش بودم و او با دقت سعی داشت با انتهای آستین کت جینش، خون خشک شدهی گوشهی لبم را پاک کند. نگاهش را دیدم که برای لحظهای کوتاه، به اندازهی ثانیهای روی لبهایم نشست و بعد فورا چشمانش را دزدید.
کارش که تمام شد، خودم را عقب کشیدم و به آینه نگریستم. تا حد زیادی توانسته بود رد خون ها را پاک کند.
نیشخندی زدم و آینه را با فشار انگشتانم به بالا هل دادم.
هنگام پیاده شدن از او پرسیدم:
- ماشین و چیکار میکنی؟
کوله را روی دوشش فیکس کرد، عینک دودیاش را از روی موهایش به پایین سر داد و اقیانوس آرامش را پوشاند.
- ترتیبش و میدن.
با حس سنگینی نگاه عابران، لحظهای مکث کردم.
دست کودکی که نگاه خیرهاش را به چهره زارم وصله زده بود، توسط مادرش کشیده شد و صدای پرخاشگرایانهی زن را شنیدم:
- نگاهش نکن، دردسر میخوای درست کنی برامون؟
نگاهم را روی خودم و بعد جیمز چرخاندم. موهای گیس شدهای که به شدت بهم ریخته بودند، لباسهای خاکی و پاره شده و صورتی که مشخصا تحت خشونت قرار گرفته بود و از سوی دیگر... جیمز با آن لباسهای اتیکتی و پوسچری شق و رق.
نیشخند بر لبانم بازگشت.
قد بلندی کردم و عینک دودی را از روی چشمانش قاپیدم. در جواب اعتراضش ابرویی بالا انداختم:
- میخوای مامورای فرودگاه پلیس و به خاطر کیس مشکوک به خشونت خانگی خبر کنن؟
نگاهش را سرتاپایم چرخاند و با حرص گفت:
- دیگه هیچوقت با تو ماموریت مشترک قبول نمیکنم!
با همان نیشخند، در حالی که چشم چشم میکردم پاسخش را دادم:
- جون خودت!
عینک را روی چشمانم گذاشتم.
- تا دم اون ماشین همراهیم کن.
بیآنکه سوالی بپرسد دنبالم آمد.
خودم را هراسان به بنتلی بنتایگایی که آن سوی خیابان پارک شده رساندم. تنم را بر سطح صیقلیاش پهن کردم با صدای جیغی داد زدم:
- کمک الان من و میکشه!
زن که تازه کفشهای پاشنه بلندش را بر زمین گذاشته بود، هراسان کمی پاهایش را بالا برد و متحیر نگاهم کرد.
عینک دودی را بالا زدم، با چشمان لبریز از اشک نگاهش کردم و بعد قطرات اشک پیدرپی بر صورت رنگ و رو رفتهام سقوط کردند.
- ک... کمک... اون شوهرمه... من و میزن...
زن حیران از ماشین پیاده شد.
با نزدیک شدن جیمز، خودم را در آغوش زن انداختم. حتی دستهایش را هم دورم حلقه نکرد. تنها دستی که بند کیفش از آن آویزان بود خشک شده در هوا ماند.
تقلا می کرد که خودش را برهاند و دستم را پس میزد اما من دوباره او را میگرفتم.
- کمکم ک...
به خودش که آمد، با شدت هلم داد. چند قدمی به عقب رفتم و چیزی نمانده بود بیفتم که جیمز بازویم را محکم گرفت و نگهم داشت.
زن سراسیمه در ماشینش را بست و قفل کرد. سرتاپای هردویمان را شتابزده نگاه کرد و با چشمان گرد سر تکان داد:
- مشکلتون و بین خودتون حل کنید!
گامهای طویلی برداشت و کمی بعد، اویی که در آن پیراهن قرمز دو بنده تقریبا داشت میدوید، از پیش چشمانمان دور شد.
عینک جیمز را دوباره بر چشمانم زدم و رد اشکها را پاک کردم. شوری اشک بر جای زخمهایم اثر گذاشته و به سوزش انداخته بودشان.
با حرص زمزمه کردم:
- احمق!
- چی دزدیدی ازش؟
لبخند زدم.
دستم را از پشتم جلو آوردم و کیف پول چرمی که حین بغل کردنش برداشته بودم را نشانش دادم.
بازش کردم و تویش را از نظر گذراندم.
اسکناسها را برداشتم و کیف با باقی محتویاتش را همانجا رها کردم.
- نیم ساعت دیگه میبینمت. بشین روی یه صندلی که بتونم پیدات کنم.
خیره به عینک روی چشمانم سری تکان داد:
- حواست به اون باشه، از مونیخ گرفتمش.
با نیشخند سرم را برایش کج کردم. من و او هردویمان میدانستیم که آن عینک دیگر برای من بود!
همزمان که از او دور میشدم کش موهایم را باز کردم و دستی میانشان کشیدم. آن خرمن فرفری گستاخانه اطرافم پخش شدند و سرم را سنگین کردند. عصبی تمام موهایم را بالای سرم گوجه کردم. کت کتانی که خاکی و پاره بود را درآوردم و در سطل زباله گوشه خیابان انداختم. تا حدی موفق شدم با تکاندن پیراهنم رد خاک را از رویش بتکانم.
وارد مال شدم و نگاهم را اطرافش چرخاندم. مغازه و نورپردازیهایش بوی تمیزی و گرانی میدادند و من آنجا مانند تک سنگ خاکزدهای بودم میان انبار الماسها.
از کنار زنی که ترحم و فخر میان نگاهش در جدال بود بیخیال گذشتم. وارد اولین مغازهای که میتوانستم شدم و به سمت رگال لباسها رفتم.
با آرامش، انگار نه انگار که تا همین الانش هم دیر کرده بودیم و به محض رسیدن باید جواب پس میدادم، لباسها را یکی یکی از نظر گذراندم.
تیشرت مشکیای برداشتم و شلوار جین. در اتاق پرو لباسهایم را عوض کردم، موهایم را مرتب بالای سرم بستم و دوباره عینک را روی چشمانم گذاشتم.
تنها لکه ننگ در استایل جدیدم، گونهی ملتهب و لبی پاره شده بود. البته اگر خراش طویلی که نمیدانم کی بر دستم افتاده بود را نادیده میگرفتم.
لباسهای قدیمیام را همانجا رها کردم و زیر نگاه خیره پسرک فروشنده هزینه را پرداخت کردم.
از مرکز خرید بیرون زدم و مستقیم به سمت سمت فرودگاه حرکت کردم. همان ابتدا بعد از ورود به سالن جیمز را دیدم، همانطور که گفته بودم، جایی نشسته بود که بتوانم پیدایش کنم!
کنارش جا گرفتم و خودم را روی صندلی رها کردم.
از گوشه چشم نگاهم گرد و دیدم که مردمکهایش روی پارگی شلوار و زانوهای بیرون افتادهام گیر کردند.
زیرلب غر زد:
- فلسفه این شلوار رو هیچوقت درک نمیکنم. چرا باید چیزی رو بخری که پارهست؟
بیاعتنا به او نگاهم را به مانیتور بزرگی که ساعت پروازها را نشان میداد دوختم و پرواز تورنتو را چک کردم. صدای اپراتور را میشنیدم که خط پروازها را اعلام میکرد و بعد هم هیاهوی مردمی که درگذر بودند.
برای از بین بردن سکوت میانمان پرسیدم:
- گفتی پروازمون ساعت چنده؟
ساعت مچیاش را چک کرد:
- یکم دیگه.
دوباره پرسیدم:
- عتیقه رو چیکار کردی؟
روبهرو را نگاه کرد. این مسئلهای بود که هیچگاه حاضر نمیشد به صورت مستقیم در مورد آن صحبت کند. گاهی اگر عتیقه کوچک بود، مثلا به اندازه مهره ای یا یک نگین و شاید هم تکهای سنگ قیمتی... در حدی که بدانی میتوانی برای چند ساعت نگهش داری... میتوانستی آن را بخوری. به اصطلاح بادی پکینگ نام داشت و به علاقهی مادام، نامرئی کردن.
این چیزی بود که از کودکی تمرینش میکردیم؛ انجام دادن ماموریت به هر قیمتی.
پاسخم را که نداد، به روبهرو خیره شدم اما نتوانستم طاقت بیارم و اذیتش نکنم:
- خیلی لوسی. چیزی نیست که، یکم روغن زیتون و آب جوش میخواد دیگه نهایتش.
ضربه آرامی به دستم زد و کمی به سمت دیگر هلم داد.
- حرف نزن!
با درد بازویم را گرفتم و چهرهام در هم فرو رفت. دندانهایم را روی هم فشردم تا جلب توجه نکنم.
- چیشد؟
لحنش نگران بود.
دستم را برداشتم و سر بالا انداختم.
- چیزی نیست.
کمی بعد هر دو از جا بلند شدیم و بعد از تحویل دادن پاسپورت و بلیط و چک کولهای که همراه جیمز بود، از گیت عبور کردیم.
روی صندلی نشستم و کمربندم را بستم. از پنجره کوچک دایرهای به بیرون و باند فرودگاه نگاه کردم.
دیوید سرش را به صندلی تکیه زد و چشمانش را بست.
میدانستم دوست ندارد در طول پرواز با کسی صحبت کند. برخلاف چیزی که پیشتر گفته بود، او در تمام ماموریتهایم مرا همراهی میکرد. مهم نبود دزدی از یک موزه با احتمال گیر افتادن نود درصدی باشد و یا کلاهبرداری از تاجر عتیقه در سطوح بینالمللی و حتی دزدیدن تابلوی ادوارد هفتم؛ پادشاه بریتانیا از یک مهمانی اشرافی. من هر جا که بودم... او هم همراهم بود!
بیحوصله و خسته چشمانم را مانند او بستم.
با تکانهای مداوم دستم، احساس درد در تنم پیچید و فورا چشم گشودم. جیمز نگاهش را میان چشمان دردمند و دستم چرخاند و فورا رهایم کرد.
- ببخشید!
- رسیدیم؟
سر تکان داد. کمربند را باز کردم و جلوتر از زن مسنی که میخواست از پلهها پایین برود، به راه افتادم و از هواپیما خارج شدم.
زن با غرولند پشت سرم آمد و با زبانی ناآشنا در حالی که نگاهم میکرد چیزی گفت.
جیمز که پیاده شد، همقدم از فرودگاه خارج شدیم.
- میدونی که حق تقدم همیشه با خانمای پیره؟
عینک دودی را روی پیشانیام سوق دادم و برای دیدن ماشینی که منتظرمان بود چشم گرداندم.
کسل گفتم:
- میدونی که برام مهم نیست؟
با دیدن ماشین مشکی که کمی پایینتر منتظرمان بود، ادامه دادم:
- اونجاست.
او هم سرش را به همان سمت چرخاند. گرفته گفت:
- آزادی تموم شد.
مانند خودش پچ زدم:
- وقت برگشتن به قفسه.
آنجا واقعا هم قفس بود، زندانی گریز ناپذیر، جهنم روی زمین؛ موسسه دلفین سیاه.
در کشویی ماشین را به کنار هل دادم و روی صندلیهای عقب نشستم. جیمز هم پشت سرم آمد و در را بست. دیدن آن سوی ماشین از پس آن شیشههای دودی سخت بود. انگار که سیاهی شیشهها تمام دنیا را سیاه کرده باشد.
راننده از آینه نگاهمان کرد و بیحرف به راه افتاد.
از اولین قانونهای دلفین سیاه همین بود؛ باید کم حرف باشی چرا که معلوم نیست اگر صحبت کنی چند راز را لو خواهی داد و ما رازهای زیادی برای نگه داشتن داشتیم.
لطفا صبر کنید...

... .
0عالیی قربونیت میرم من